به نام او كه هميشه هست........
سلام به تو كه با آخرين كلام من همراهي.....
هميشه خيلي زود دير ميشه!! اما براي من خيلي دير دير شده!! بايد زودتر از اينها از آدمها دل مي بريدم
بايد زودتر مي فهميدم كه وبلاگ هم اسير صفحات مجازيه نته و لياقت به دوش كشيدن احساس رو نداره
مثل پنجره هاي مجازي چت كه جز ريا رو به هيچ چيزي باز نميشه!!!
سهيل جان تو راست ميگي عشقهاي امروزي كه منجر به جدايي ميشه دروغيه.... من اشتباه كردم كه چشم به انتظار يه عشق كذايي نشستم.... آره حق با تو... من بايد به زندگيم ادامه بدم..... عشق چيه!؟.......
از آدمهاي خط خطيه نتي انتظار نميره كه حرفهاي دل منو درك كنند.....
دختر خاله عزيزم حق با تو هم بود كه از همون اول مي گفتي عشقت به سر انجام نمي رسه و يه روز از هم جدا ميشين ( حتما تو يه چيزايي مي دونستي كه من به خاطر بچگيم اونارو نمي فهميدم)....
پوريا برداشتهاي اوليه تو هم از افكار من درست بود : اين حرفها همش چرنده بايد بخندم تا دنيا به روم بخنده... من ديوونه اي بيش نيستم!!!
مطهره ي عزيزم بايد به قولي كه به تو 2 سال پيش بعد رفتن عزيزترين كسم دادم عمل مي كردم :( ديگه اونو براي هميشه فراموش مي كنم و به عشق فكر نمي كنم)...... نبايد زير قولم ميزدم كه حالا بعد 2 سال.....
داداش آرش ( داداش صدات مي كنم چون لايق مي دونستي و آبجي صدام ميكردي ) تو هم يه چيزي يادم دادي با حرفات فهميدم كه هيچكي نمي شينه همه ِ حرفايي كه تو وبلاگ ميگم و بخونم...... پستهام زياد و يه سر در گمي توش هست .... خيلي ها به خاطر همين بعضي پستها رو نمي خونن.....
فكر نمي كردم وبلاگ هم مثل آيدي باشه..... هر چي اد ليستت پر بار تر باشه بهتره ....... هر چي بيشتر نظر داشته باشي موفق تري..... چه فرقي مي كنه چند نفر واقعاً مي شينن و با احساست همراه و با هات همدل ميشن.....اصلا چه فرقي مي كنه اوني كه مياد پيشت حرفاتو مي خونه يا فقط مياد كه بگه : من آپم بهم سر بزن!!!........
مهم نيست كه مثل هميشه دير به حقيقت رسيدم مهم اينه كه بهش رسيدم جاي شكرش باقيه....
خيلي وقت بود كه اين موقع شب كه همه خوابن براي كسي حرف نزده بودم.... آخه وقتي وبلاگمو ساختم كمتر از دست كسي دلخور ميشدم .... راستش وقتي دلم خيلي پره اين موقع شب مي نويسم.... چون جز نوشتن راهي براي آرامش ندارم.....
حالا هم اومدم كه براي آخرين بار براي تو كه نمي دونم كي هستي و چقدر باهام بودي يه كمي درد دل كنم..... در هر صورت بايد ازت ممنون باشم ..... تو براي من مصداق كاچي به ز هيچي هستي..........
هميشه با دلخوشي آغاز كردم و با دلخوري تموم كردم..... آخرِ همه حرفام هم حرفهاي دكتر شريعتي بود كه حرفاش برام خيلي با ارزشند..... با تو هم با حرفهاي شريعتي خداحافظي مي كنم ..... اميدوارم تو هم از اينكه لحظاتي با هبوط شريعتي هم لحظه هستي به اندازه من لذت ببري........
مرا كسي نساخت ...خدا ساخت، نه آنچنان كه كسي مي خواست، كه من كسي نداشتم ، كسم خدا بود، كس بي كسان ... او بود كه مرا ساخت، آ‹چنان كه خودش خواست....نه از من پرسيد و نه از آن ‹‹ منِ ديگرم››...
من يك گل بي صاحب بودم ... مرا از روح خود در آن دميد و بر روي خاك و در زير آفتاب تنها رهايم كرد
‹‹ مرا به خودم وا گذاشت ›› ... عاق آسمان....
فرشته ها كه احساس ندارند ، شعور ندارند، اين حرفها سرشان نمي شود،‹‹ فرشته عشق نداند كه چيست..››
اينها يك مشت عمله اند! بهترين فرشته ها همين شيطان بود. مرد و مردانه ايستاد و گفت ‹‹ نه، سجده نمي كنم، تو را سجده مي كنم اما اين آدمكهاي كثيفي را كه از ‹‹گل متعفن› ساخته اي ، اين موجود ضعيف و نكبتي را كه براي شكم چراني اش خدا و بهشت و پرستش و عظمت و بزرگواري و محبت و همه چيز و همه كس را فراموش مي كند سجده نمي كنم....!
-----------------------------------------
الآن اگر خدا و شيطان بيايند و يك نگاهي به اين بچه هاي حضرت قابيل بياندازند شيطان سرش را بالا نمي گيرد و سينه اش را جلو نمي آورد؟ آن رجز ‹‹وتبارك الله احسن الخالقين›› براي همين ها بود؟ يا براي قربانيان بي دفاع اينها؟ براي آن تنهاياني كه هنوز ناله ِ دردشان را از اعماق سياه اين چاه ويل تاريخ مي شنويم.....
يراي آدمهاي ‹‹ چهارپايي ›› كفر و دين، دنيا و آخرت ، ماترياليسم و ايده آليسم، سوسياليسم و بورزوازي، ماركس و محمد، خداپرستي و رئيس پرستي، رستم و علي، انترناسيونال و رايش سوم و امام ششم
يكي است!!!
بهشت اين مؤمنين ‹‹ چهارپا›› را ببين! تهوع آور است! دنيايي است دنياي ‹‹ بيماري›› ‹‹ عياشي›› و‹‹مصرف›› . انبار ‹‹ طعام›› و ‹‹ جماع›› و دگر هيچ...!
بيخودي نيست كه در تمام قصه هاي خلقت دنيا آنچه مشترك است ‹‹ پشيماني خدا›› از آفرينش پس از آنكه فرزندان آدم بر روي زمين به راه افتادند و تاريخ را آغاز كردند.
-------------------------------------------
آري، من از آغاز ميدانستم چه خبر است. وقتي خداوند آشكار كرد:‹‹ برآنم تا براي خويش جانشيني در زمين بسازم بر گونه خويش›› پشتم لرزيد... ناگهان نداي خداوند خدا هستي را در سكوت عدم فرو برد.ندا را بر كوهها و صحراها و درياها عرضه ميكرد، هيچيك را از وحشت ياراي پاشخي نبود. قامت بلند قله ها همچون فانوس به روي خود تا خورد، دشتهاي پهناور دامن چيدند،درياها پا به فرار نهادند، همه از برداشتنش سر باز زدند، من برداشتم – ما برداشتيم-! خداوند خدا در حاليكه شهد محبتي از لبخند زيبايش ميريخت گفت: (( آه كه چه سخت ستمكار ناداني!))
---------------------------------------------
اما چه رنجي است لذت ها را تنها بردي و چه زشت است زيبايي را تنها ديدن و چه بدبختي آزار دهنده اي است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از كوير است......
در آن حال كه لذتي را با ديگري مي بريم ، زيبايي را با ديگري مي بينيم، احساس اينكه آنچه را در اين لحظه ها در خويشتن خويش مي يابيمة آنگونه كه هم اكنون هستيم، همان است كه او مي يابد و همانگونه هست كه او هست ، بيگانگي را تسكين ميدهد، يكه بودن را جبران مي كند، رنج نيمه ماندن را التيام مي بخشد، خويشاوندي، آشنايي و همانندي، با شركت دو روح در يك احساس حس مي كنند، اگر هر دو يكجا و يك وقت تجربه كنند ، با هم و بخصوص بي ديگري!!! ‹‹ تفاهم ، نه تفاهم در مفهوم كه تفاهم در (فهميدن) ››
----------------------------------------------------
پروردگار مهربان مرا از اين دوزخ بهشت رهايي بخش! هيچ كس، هيچ چيز در اينجا ‹‹ به خود›› نيست ‹‹ بودن من بي مخاطب مانده››. من در اين بهشت همچون تو د ر انبوه آفريده هاي رنگارنگت تنهايم.
‹‹ تو قلب بيگانه را ميشناسي كه خود در سرزمين وجود بيگانه بوده اي!››
‹‹ كسي را برايم بيافرين تا در او بيارامم››
دردم درد ‹‹ بي كسي›› بود.
----------------------------------------------
در دستم گل تو بود و در برابرم خدا!
برداشتم، سبك بودي و نرم، گلي به رنگ طلا. درونت را از صافي ميديدم....
تو در مشتهايم و خدا در برابرم.. گرماي تن مرا داشتي.... دوست داشتم سرم را آهسته خم كنم و آن را ببوسم اما خدا مينگريست...خواستم آنچه را در مشت دارم ببلعم، نمي شد، خواستم آنرا بر روي صورتم بگذارم و از غيظ فشار دهم، آنچنان كه كاسه چشمانم از تو پر شود... اما از خدا خجالت مي كشيدم..
دستهايم را با ادب آهسته و لرزان پيش آوردم... تو سخت مي تپيدي چنانكه بزديك بود از دستم بيافتي و من چه دلهره اي داشتم.. چه حالي داشتم و خدا مي نگريست... چنان مرا نگاه ميكرد و به نگاهش مي نواخت كه اطمينان يافته بودم تو را زيبا خواهد آفريد...
به هردو دستهايم گل تو را گرفته بودم و پيش ميبردم تا انگشتانم رداي نوراني و بزرگ خدا را كه به رنگ ملكوت بود لمس ميكرد.... دستهايم را همچنان نگاه داشتم و سرم به زير و چشمهايم فرو افتاده به زمين و چهره ام از شرم و شوق و شكر تافته.
لحظه اي گذشت و لحظاتي .........خدا هيچ نگفت ، در او نمي نگريستم اما همچنان حس مي كردم كه مرا مي نگرد...
سكوت شگفتي بود ، فرشتگان دست از كار كشيده بودند و گرد ما حلقه زده بودند...داستان شگفتي بود كار آفرينش لحظه هايي متوقف شده بود، هستي از جنبش باز ايستاد........
ناگهان خدا با لحني كه از محبت لبريز بود و پيدا بود كه دلش بر من سوخته است گفت:
‹‹ پسر جان! اورا خودت بساز!››
و من بقدري اشك ريختم كه تو در دستهاي من خيس شدي.....
--------------------------------------
نگاهم را كه تا بي نهايت مي كشيد در سراسر افق گردش دادم ، او روي در روي من مرا مي نگرد، در كنار بستر تبدارم نشسته است، گرمي نگاههاي خاموشش را بر روي پوست صورتم، در اعماق جانم ، لمس مي كنم
او با بازوان ترد و شكننده اش مرا گرفته است گويي بيمار رنجوري را مي برد، گاه مي افتادم ، گاه مي ايستم، گاه مي هراسم، گاه دلم هواي بازگشت مي كند، گاه.......
اما او همچنان با گام هايي كه نه سست مي شود و نه ترديد را مي شناسد مي رود .. نمي دانم به كجا!؟ اما هرچه نزديكتر مي شويم وحشت در دلم غوغايي بيشتر دارد...اما او گويي مامور است : رسالتي غيبي چنان نيرومندش كرده است كه هيچ نبايستي را در پيش پاي رفتنش نمي بيند...
رسيديم.... سايه يك درخت تنها...تك درختي مجهول، غريب.. نشستيم..به آرنج چپم بر روي زمين تكيه زدم، به دست چپم دست راست اورا گرفتم و كشيدم تا پيشم بنشانمش و او در حالي كه به سوي من خم ميشد سيبي نارسيده از شاخه اي كه گويي به سوي او پيش مي آمد چيد و كنارم قرار گرفت...
من ديدم كه آن نيمه سيب از حرير نرم حلقوم نازكش گذشت، ناگهان دستش را همچون نيازي مجسم پيش آورد و سيب را بر لبهاي من گرفت و با تمام چشمهايش از من خواست تا آن را دندان زنم... او هر دم مصمم تر و مهاجم تر و من هر لحظه مرددتر و كوفته تر. احساس گناه،عصيان،جنون،درد،ماجرا،پريشاني،اضظراب...
وجدان،شگفتي، هراس سرزنش،شوق،شور، عشق، درد يكباره از غيظ تمام سيب را بلعيدم!
ناگهان صاعقه اي و لرزه اي و رعدي كه از غضب، وجود و عدم را در آميخت برخاست: ‹‹ فرود افتيد››
ناگهان فرو افتادم، ديگر هيچ چيز احساس نمي كردم. ظلمت مطلق! سكوت مطلق! عدم مطلق! مثل اينكه فقط مي دانستم كه ديگر هيچ نيستم، هيچ نيست.
----------------------------------------------------
چه راحت و بيدرد است شك آن فيلسوفان بزرگ:
دكارت: من مي انديشم پس من هستم
ژيد: من احساس مي كنم پس من هستم
كامو: من عصيان مي كنم پس من هستم
از خامي اين پختگان بنام در عجبم.. اگر درد بودن يا نبودن بود كه آسان بود و چه آسان دوا ميشد به همان آساني كه آنها اثبات كردند ... اما كدامين بودن ... شك دردناك و هول انگيزي است..
خود را در خويشتن گم كردن و نيافتن،و بدتر از اين، از ميان چندين چهره مشكوك و فرار و نا مانوس خود را به يقين و اطمينان بازنشناختن رنجي است كه در تصور نمي گنجد و من آنرا در دل احساس كردم...
---------------------------------------------
دلهاي بزرگ و احساس هاي بلند عشق هاي زيبا و پر شكوه ميافرينند. عشق هايي كه جان دادن در كنارش آرزويي شورانگيز است..اما كدام معشوقي مخاطب راستين چنين عشقي تواند بود؟ اين عشق ها همواره در فضاي مهگون و جادوئي اسطوره و افسانه سرگردان اند و در دل كلمات شعر و در حلقوم ناله هاي موسيقي و در روح ناپيداي هنرها و يا در خلوت دردمند سكوت و حسرت و خيال و تنهايي چشم به راه آمدن كسي مي مانند كه مي دانند نمي آيد! راستي چرا عشق ها راست اند و معشوق ها دروغ؟ وانگهي عشق مگرنه بيتابي شورانگيز دل هاست در جستجوي گمكرده خويش؟؟؟؟؟؟!!!!!!
----------------------------------------
امروز اينچنين روشن و سبك ميرسد! نوميدي هنگامي كه به مطلق ميرسد يقيني زلال و آرام بخش مي شود، چه قدرت و غنائي است در ناگهان هيچ نداشتن! اضطرابها همه زاده انتظارهاست!در اين كوير فريب سرابي هم نيست! جاده ها همه خلوت،راهها همه پيچيده و چه مي گويم؟! هستي گردويي پوك! به انتهاي همه راهها رسيده ام ..جهان سخت فرتوت و بيگانه است چه كنم؟
باز ميگردم... رجعت! بهشتي را كه ترك كردم باز مي جويم.دستهايم را از آن گناه نخستين عصيان مي شويم. همه غرفه هاي بهشت نخستينم را از خويشتن خويش فتح مي كنم! طبيعت را، تاريخ را، جامعه را و خويشتن را.
در آنجا من و عشق و خدا دست اندر كار توطئه اي خواهيم شد تا جهان را از نو طرح كنيم.خلقت را بار ديگر آغاز كنيم .در اين ازل ديگر خدا تنها نخواهد بود .در اين جهان من ديگر غريب نخواهم ماند. اين فلك را از ميان بر ميداريم، پرده غيب را ميدريم،ملكوت را به زمين فرود مي آوريم. بهشتي كه در آن همه درختان درخت ممنوع اند، جهاني كه دستهاي هنرمند ما معمار آن است....
هبوط – دكتر علي شريعتي
ترانه هم به آخرين ثانيه هاي بودنش تو خونه كوچيك احساسي كه براي تو به نقاشي كشيد تا شايد ذره اي از دردهاي دلش كم بشه رسيد ... دريغ از اينكه افكار كودكانه ترانه كه هنوز در انتظار رنگ صداقتي در دلهاي زميني ها نشسته و بي خبر از اينكه حقيقتا
از آن روزي آدم صدر پيغام آوران حضرت باري تعالي زهر تيغ دشمني در خونشان افتاد آدميت مرد گرچه آدم زنده ماند.............
ديگه بايد برم مي دونم دلم طاقت نمياره و مجبورم ميكنه تا از پنجره بي كسي يه نگاهي به خاطرات و سياه مشق هاي تنهايي ام تو دل اين وب بكنم اما امروز ديگه فرصتي براي موندن ندارم...
كاش ميشد كه نرفت
كاش ميشد كه بمانيم و بسازيم خانه اي با گل دل
كشور عشق كجاست؟!
صحبت از رفتن و بيزاري نيست
پاي ماندن لنگ است.........
مرا به خاطره ها – نه – به خاطرت بسپار....
مواظب گل وجودت و خنده هاي با ارزش روي لبت باش.....
دلم خيلي گرفته است
با اينكه تو يكي از پستهاي خيلي وقت پيش گفته بودم كه تولدم ۲۲ تير ماهه
اما امسال كسي بهم تبريك نگفت![]()
اكشالي نداره من خيلي وقته به بي وفايي عادت كردم.............
آدما از آدما زود سير ميشن آدما از عشقشون دلگير ميشن
آدما رو عشقشون پا ميزارن آدما آدمو تنها ميزارن
ديگه چيزي براي گفتن ندارم....
تا چند روز ديگه آپ مي كنم
تا بعد..........![]()
سلام
سلام به چشای قشنگی که مهمون حرفای دل من هستن...
همیشه برای حرف زدن ترسیدیم... ترسیدیم نکنه یه چیزی بگیم که بقیه رو برنجونه...
نکنه حرفی بزنیم که بقیه خوششون نیاد.... نکنه حرفمون برای یکی مضحک باشه و بهمون بخنده...
تو دغدغه هامون کم پیش اومده به دلمون فکر کنیم .... به این فکر کنیم که او دوست داره از چی بگه
دردش چیه که با گفتن بتونه آروم بگیره....
چه فرقی می کنه که کی داره به حرفات گوش میده....
چه فرقی داره چشمای کی داره به دلت نگاه می کنه
مهم اینه که تو هراسی از گفتن نداشته باشی...
بدونی که بین همه این نگاه ها همیشه یکی هست
که با تمام وجودش به حرفات گوش میده .... نگاشو حتی برای یه لحظه کوتاه ازت بر نمی داره...
همیشه و همه جا باهاته و هیچ وقت تنهات نمی ذاره...
خدای خوبم وقتی منو ساختی و همه عالم به من سجده کردن
بهشت و زیر پام گذاشتی و منو مملو از نعمت کردی...
من هیچی کم نداشتم اما باز هم احساس تهی بودن میکردم... یه حس مرموز و کشنده...
اطرافم همه چیز بود اما من خودم رو نیازمند حس میکردم...
تا اینکه تو امانت بزرگی و که منتظر بودی تا یکی به دوش بکشدش به آسمان و زمین عرضه کردی و
وقتی از همه نا امید شدی من چه کودکانه و پر از شوق
به سمتت دویدم و دستهامو نیازمندانه دراز کردم و با همه وجودم پر التماس شدم...
و تو که از اول می دونستی فقط من شایسته این امانتم با مهربونی اونو روی دلم گذاشتی و
پشتش گفتی:سخت در تاریکی و جهلی(ظلوما جهولا)
و بعد هم همین امانت سنگین رسالتی سنگین تر را بر دوشم نهاد....
و تو از جنس خودم همدم برام آفریدی....
با هم از میوه درخت دانایی خوردیم و از آسمان هبوط کرده و تبعید زمین شدیم....
نمی دونم چرا منو آفریدی ... نمی دونم هدفت چی بود... نمی دونم تو زندگی باید دنبال چی بگردم ...
اما امروز معنی حرفتو خوب می فهمم که بهم گفته بودی نادانم....
آره سخت در جهالتم.... تنهایی و سکوتم مملوء از یاد و خاطره یک عشق مرده است ....
عشقی که در ظاهراز من عروج کرد اما هر چه کردم در قلبم نابودش کنم نشد....
تمام دل نوشته هایم پر از یاد و خاطره عشقیه که برام مقدس و پاک بود و خواهد موند ....
خدایا به صدای دلم گوش کن که ثانیه به ثانیه برای مقصدی نا معلوم نامه ها می نگاره
و لحظه ای حاضر نمیشه از یادش رها بشه.... خدایا حرفامو به اونی که دوسش دارم برسون ....
---------------------------------------------------------
ترجیح دادم حرفای دلمو از جلوی چشات بر دارم و برای دل خودم نگه دارم.....
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
به جز تنها پنجره ی اون اتاق که رو به یه پارک بود.... یکی از اونا که کنار پنجره بود هر روز برای اون یکی
که نمی تونست از جاش تکون بخوره از مناظر بیرون صحبت می کرد... از درختای بلند و سر سبز و گلای رنگارنگ...
از فواره وسط پارک و بچه های کوچیکی که با خوشحالی مشغول بازی بودن...از آسمون آبی و پرنده هاش ....
روزهای اونها همینطور سپری می شد تا اینکه یه روز اونی که کنار پنجره می نشست از شدت بیماری از
دنیا میره دوستش به زحمت خودشو کنار پنجره می رسونه و در کمال ناباوری یه دیوار بلند و بتونی روبه روی
خودش میبینه پرستار و صدا می زنه و میگه پس اون پارکی که اینجا بود چی شد.؟ پرستار با تعجب می پرسه
کدوم پارک؟ و بیمار میگه مریضی که اینجا بود هر روز برام از قشنگیاش می گفت....!!!
پرستار که بغض گلوشو گرفته بود به زحمت گفت: اون بیمار نابینا بود......!!!!!!
شریعتی میگه: هر عاطفه ای که در ردون سر می زند و می روید و تمام بودن آدمی را فرا می گیرد...کالبد همه نیازها
و آرزوها ی مرده و مجهول و از یاد رفته را بر می شورد و از روح خود در آنها می دمد و می پرورد و قیامتی شگفت در
گورستان ساکت درون بر پا می دارد.........
وقتی یه احساس می تونه همچین قیامتی تو وجود آدم به پا کنه و همه احساسهای مرده رو از نو بارور کنه چطور آدم
بتونه عشقی رو که سالها تو قلبش مقدس نگه داشته و در حد ستایش اون پیش رفته با جدایی از یاد ببره.......
نمی دنم منطق تو چیه..... نمی دونم تا حالا از عشق سوختی یا نه...... شاید از اون فرقه ای باشی که عشق رو بچه
بازی می دونه ........ نمی دونم اما می دونم از هر قبیله ای که باشی..... یه روزی و یه جایی عاشق میشی بدون
اینکه خودت بفهمی.... امیدوارم هیچ وقت درد جدایی رو به سینه نکشی....
وحشت ازعشق که نه
ترس ما فاصله هاست
وحشت از قصه که نه
ترس ما خاتمه هاست
ترس بیهوده نداریم
صحبت از خاطره هاست
صحبت از کشتن نا خواستهء عاطفه هاست
کوله باریست پر از هیچ
که بر شانهء ماست
گله از دست کسی نیست
مقصر دل دیوونهء ماست
ما سرانجام ؛
سرانجام گرفتیم به هیچ
راهی سفر به هیچستانیم
گله ای هست که از خود داریم
چاره ای نیست اگر انسانیم
درد ما مرگ تفاهم
غم ما کوچ محبت
غم ما از بیکسی مردن و رسوا شدنه
اینم از عاقبتش که تنها شدنه


اگر تو درد عاشقی می کشیدی....
تو هم زهر جدایی را به تلخی می چشیدی....
اگر چون من به مرگ آرزوها می رسیدی....
پشیمان می شدی از اینکه
عشق را آفریدی............

آنجا رنگین کمان را تنها به چند پول سیاه اجاره می دادند.... در صف بلند مشتاقان بیهوده ایستاده بودم
پولهایم افسوس.......... همه رنگی بود......
تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی مرا در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردی....
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را به روی رنگی از جنس غروب و خسته نارنجی خورشید وا کردم...
من هنوز تنهای تنهایم در این دنیای طوفانی......
ای مسافر !
ای جدا ناشدنی !
گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر !
تا به کام دل ببینمت .
بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم .
آه ! که نمیدانی ... سفرت روح مرا به دو نیم می کند ...
و شگفتا که زیستن با نیمی از روح تن را می فرساید ...
بگذار بدرقه کنم واپسین لبخندت را و آخرین نگاه فریبنده ات را .
مسافر من !
آنگاه که می روی کمی هم واپس نگر باش . با من سخنی بگو .
مگذار یکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمی تابم ...
جدایی را لحظه لحظه به من بیاموز...
آرام تر بگذر ...
وداع طوفان می آفریند...
اگر فریاد رعد را در طوفان وداع نمی شنوی ؟!
باران هنگام طوفان را که می بینی !
آری باران اشک بی طاقتم را که می نگری ...
من چه کنم ؟
تو پرواز می کنی و من پایم به زمین بسته است ...
ای پرنده ! دست خدا به همراهت ...
اما نمی دانی ...
نمی دانی که بی تو به جای خون اشک در رگهایم جاریست ...
از خود تهی شده ام ...
نمی دانم تا باز گردی مرا خواهی دید ؟؟؟

عشق يعني خاطرات بي غبار
دفتري از شعر و از عطر بهار
عشق يعني يك تمنا , يك نياز
زمزمه از عاشقي با سوز و ساز
عشق يعني چشم خيس مست او
زير باران دست تو در دست او
عشق يعني ماتحب از يك نگاه
غرق در گلبوسه تا وقت پگاه
عشق يعني عطر خجلت ....شور عشق
گرمي دست تو در آغوش عشق
عشق يعني "بي تو هرگز ...پس بمان "
تا سحر از عاشقي با او بخوان
عشق يعني هر چه داري نيم كن
از برايش قلب خود تقديم كن
بـسي گـفـتـند : « دل ازعـشـق بـرگـير
کـه نـيرنـگ است و افـسـون است و جـادوسـت
! » ولـي ?
مـا دل بـه او بـسـتـيـم و ديـديـم
کـه ايـن زهـراست ?
امـا . نــوشـداروسـت....
تو باعث شدي يه چيزي رو بفهمم .
بفهمم عشق يعني چي ...
بفهمم دل کجاست ...
بفهمم وقتي کسي عاشق ميشه چه حالي داره ...
بفهمم درد عشق چيه ...
حالا مي دونم ...
ميدونم عشق يعني تشنگي .
عشق يعني نياز .
عشق يعني التماس .
عشق يعني آرزو .
عشق يعني خواستن و بدست نياوردن .
عشق يعني دويدن و نرسيدن .
آره ، عشق يعني نرسيدن

عشق وسيله رسيدن به خداست
به حباب نگران لب يك رود قسم
و به كوتاهي آن لحظه شادي كه گذشت
آنچناني كه فقط خاطره اي خواهد ماند
لحظه ها عريانند
به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز
تو به آينه
نه
آينه به تو خيره شده ست
تو اگر خنده كني او به تو خواهد خنديد
گنجه ديروزت پر شد از حسرت و اندوه و چه حيف
بسته هاي فردا همه اي كاش اي كاش
ظرف اين لحظه و ليكن خاليست
غم كه از راه رسيد در اين سينه بر او باز مكن
تا خدا يك رگ گردن باقيست!!!
تا خدا مانده، به غم وعده اين خانه مده...
اره تو این دنیا هیچی نمی مونه ِغمِِ ِغصهِ شادی...همه و همه رفتنین..من ِ تو
همه میریم بجز خدا...

نمی دونم چرا امروز این حرفا رو زدم ولی بدونید دوستان
این دنیا دارمکافاته هر کاری که میکنیم باید جوابشو تو این دنیا بدیم
پس خواهش می کنم با کسی بدی نکنیم ..![]()
|
ساعت ۳ شب بود ! که صدای تلفن پسری را از خواب بیدار کرد....پشت خط مادرش بود....پسر با عصبانیت گفت....چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی مادر گفت ۲۵ سال قبل تو مرا از خواب بیدار کردی.....خواستم بگویم ...تولدت مبارک.....پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد....وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته ای یافت.....ولی مادر دیگر در این دنیا نبود |

یادتون باشه تا زنده ایم قدر همدیگرو بدونیم ِهمدیگرو دوست داشته باشیمِ ِبه هم محبت کنیم شاید فردایی در کار نباشد
نمی دانم محبت را بر روی چه کاغذی بنویسم که هرگز پاره نشود
برچه گلی بنویسم که هرگز پرپر نشود
بر چه آبی بنویسم که هرگز گل آلود نشود
بر چه قلبی بنویسم که هرگز پاک نشود...
((*سهیل*))
کاش میشد تو بیداری هم پرواز کرد …
Salam
Gharar NIst Ke Die Man Basham Pa Vaseh Hamin KHAstam KHodamo Moarefii KOnam
Ye MAzerat Talabet Midounam Ke Nabayd iN Tor Posty Bedam Ama Bazii Vaght Ha Yadam Mireh Ke........
Fekr Nemikardam Be In ZOdii Az Yad Beram Ama Ama Mesleh Inkeh emrouzemonm KHeyli ZOud BE Shab Resiid Digeh Sobha KHorshid Be kHatereh Man tolo Nemikuneh Va SHaba Hengam Be KHatereh Dobareh DIdanam Chashmha Sho Roye ham Nemizareh ..Digeh Shabha Mah Be kHatereh Man faslehe Haroo Nemizareh O Nemiad Emshab Digeh Az HEzar Shaabam Setareh baran Nist
Dorosteh
Emshab SHabe Raftaneh Maneh Man Emshab KHaham raft Yadi Az Man Nakhad B0od Be Yad Biar Deleh Shekasteh Ii OO Migan Sazeh SHekasteh Be Yad Mondanie Sedash
yad Yeki Az Dast Neveshteham Oftadam Mano Be Yad Rouzhaye Badi MIndazeh Pas Ono Neminebisam
Kamiii DIr Shodeh Vaghteh raftaneh GHol Dadeh BOudam Ke Baz Benevisam ""Omidvaram Rot Kam Shodeh Bashe .Hey Migofti Nemituni Benevisiii""
AkhariN Neveshtamo Mozayan Mikunam Be Esmeh Azizi Ke Aziz Tarin Boud Valii KHodesh Nemidounest va Man CHe Bache Ganeh Be On Ghasam Yad Kardam Ke Pahayam Rahvareh Raftanam BAshe Az Mondam KHastam Paye Raftani Ham Baram Namondeh Nemidonam Nemidonam Nemidonam
In AkhariN neveshtameh
Be Omid Inkeh Farda Baz Ham Biayad

زندگی یکتای گذشتن هاست
ای رهگذر ، زندگی پر از رفتن هاست
زندگی از خواندن این جمله است
آن دور تر ها امید پیداست
زندگی کتاب کوچک من و توست
از نوشتن ،
پر از خط خوردگی هاست
زندگی از عشق نیست
از تار و پود رفتن هاست
زندگی یک غوغا نیست
زندگی گوشه ی دفتر خاطره هاست
Omidvaram Ke Niazii Be Moarefi Nabashe
Ta Badan
بي گناهيم و معصوم .. |


وحالا می گویم از قلبم.............
قلبی در این سوی دنیا و قلبی دیگر در آن سوی مرزها ، بی خبر از
چهره قلب تنها
تنها من می دانم که او معشوق است و او هم می داند که من عاشقم
به یاد روزهایی که خورشیدمان یکی بود ، به یاد روزهایی که مهتابمان نورانی بود
به یاد روزهایی که ستاره ها را در آسمان می چیدیم و به همدیگر
هدیه می دادیم
به یاد روزهایی که غروبمان یکی بود ، به یاد روزهایی که در موقع
غروب چشمهایمان بارانی میشد …. اما اینک خورشید و ماهتابمان
یکی نیست … روزها همدم من خورشید است و همزبان تو مهتاب
درد و دلهایم را به خورشید می سپارم تا زمانی که به آسمان تو آمد
به تو بگوید دردم را…! شبها به انتظار ماه می نشینم تا چهره تو را
در آن ببینم و درد و دلهایت را از ماه بشنوم… ستاره ها را دسته
دسته برایت چیده ام و در سبد دلم گذاشته ام تا زمانی که همدیگر را
ببینیم من آنها را به تو هدیه دهم
ماه شب تو درخشان تر از خورشید آسمان من است… خورشید در
زمان غروبش از چشمهای گریانم عکس گرفت تا زمانی که به آسمان
تو می آید آن عکسها را به تو نشان دهد … می خواهد بگوید با اینکه
تو در آن سوی دنیا هستی اما معشوقت همچنان عاشق قلب تو
هست و خواهد ماند و همچنان چشمانش از دوری تو بارانی است.
…مرز بین من و تو عشق است ، مرز بین من و تو انتظار است ، نه
غم و غصه و گریه! قلبهایمان این فاصله را نمی شناسد چون همین
خورشیدی که روزها در آسمان من است روزهای تو نیز در
آسمانت می درخشد
قلبهایمان این فاصله را نمی شناسد چون آنها عاشقند ، همین و بس!
پس ما به انتظار می نشینیم به روزی که خورشید و ماهمان یکی
شود و با هم و در کنار هم غروب و طلوع زیبای خورشید را ببینیم


هست طومار دل من به درازاي ابد
بر نوشته ز سرش تا سوي پايان -تو مرو-
سهیل و ترانه
نه مي خوام شعر بگم نه قصه اينبار مي خوام با دلم بي واسطه حرف بزنم
الان كه مي نويسم تنهاي تنهام و تنها شاهد اشكام تنهاييه بي انتهاي هستيمه
مي خوام بي واسطه بگم و تو يك مخاطب نيستي يك خواننده تهي نيستي تو بايد عواطف جمله گشته و كلمه را لمس كني
و پيش از آنكه بيانديشي تا چه بگويي بيانديش كه چه مي گويم!
ساعت حدودآ 12 شبه يه سر به وبلاگ خودم زدم بعد رفتم يه چندتا وبلاگ ديگه رو ديدم
تو دلم گفتم چقدر وبلاگم در برابر اينايي كه الان دارم مي بينم كوچيكه
چقدر اونا تاثیر گذاره
اي كاش وقت بيشتري داشتم و مي تونستم بهش بيشتر برسم
اي كاش مي تونستم به همه وبلاگا سر بزنم
اي كاش…..
يهو يه حس غريبي تو وجودم رخنه كرد
همه آدماي دنيا كه وبلاگ ندارن
اما همه تو دلشون يه دنيا حرف براي گفتن دارن
همه مي خوان يه جايي درداشونو براي يه كسي فرياد بكشن
چرا همه نمي تونن راحت وبلاگ داشته باشن تا توش حرفاشونو بگن
چرا نميشه همه بتونن از اينترنت استفاده كنن
چرا نمي شه يه جايي باشه كه همه امكان دسترسي به اونجا رو داشته باشن و بتونن از نگفته هاي دلشون بگن
وقتي به اينجاي فكر كردنم رسيدم
انگار يكي روحمو از من گرفت و برد
….بعد از مدتي سكوت و تاريكي يه ندا امد
آره- خدا بود كه حرف ميزد-!!!
حس اون لحظات گفتني نيست شنيدني و خوندني نيست بايد چشيد و بوييد لحظاتي رو كه صداي خدا طنين انداز شد و همه سكوته تنهاييه من فرو ريخت
لحظه اي كه خدا آرام مي گفت اما صداش همه بي كسيمو ر وند
لحظه اي كه خدا گفت:
دل هر آدمي يه وبلاگه, وبلاگي كه من ساختم و تو و امثال تو هر چي هم سعي كنيد نمي تونيد لنگشو بسازيد
وبلاگي كه نياز يه واسطه نداره هر وقت ارده كني مي توني حرفاتو توش بنويسي!
و من كه بي اختيار مي گريستم و هنوز كه هنوزه نمي دونم چه لحظاتي رو سپري مي كردم رو به خدا گفتم: من چه طور مي تونم اون حرفارو بخونم!!!!!
و خدا مهربونتر از قبل گفت:
يه جايي اونطرفتر از ابرها همه ي دلاي قشنگ كنار هم نشستن و با هم از نگفته هاشون ميگن
جايي كه براي وصل شدن به اونجا پول و كامپيوتر و اينترنت نمي خواد فقط و فقط يه دل شكسته مي خواد يه روح پاك مي خواد و يه قلب عاشق
اينجا خدا منو رها كرد و رفت, رفت تا من به انچه كه اموخته بودم بيانديشم
و بعد صداي هق هق هاي دلم تا عرش كشيده شد كه چرا از شرايط اتصال فقط من دلِ شكستشو دارم
اي كاش روحمو تو كوچه پس كوچه هاي دنيا به هر رنگ و فريبي آلوده نمي كردم و وقتي براي عاشق شدن قدم برداشتم اي كاش با خدا مشورت مي كردم تا امروز مثل همه امثال خودم زخم خورده عشق بي فرجام و معشوق دروغين نمي شدم
…
ماها اگه بخوایم تحت چهارچوب قوانین و مقررات دنیا زندگی کنیم و افسار سرنوشتمونو به دست زمان بسپاریم و خودمون یه گوشه بشینیم هیچ و قت نمی تونیم عاشق بشیم!
تو قانونها و اصلهای دنیا هیچ فرمولی برای عشق وجود نداره...تنها وقتی که پا رو قوانین بذاری می تونی عشق و دوست داشتنُ با تموم وجود احساس کنی!
حتما این شنیدی:
یه روز معلم ریاضی رو تخته کلاس دوتا خط موازی کشید...خط بالایی به خط پایینی نگاه کردو عاشقش شد!...خط پایینی به خط بالایی نگاه کرد و عاشقش شد...همینکه ابن دوتا به هم نگاه کردن و عاشق هم شدند معلم ریاضی از وسط کلاس داد زد و گفت: دوتا خط موازی هرگز به هم نمی رسن...!!!
آره این یه قانونه یه اصل یه چیزی که هرگز نمیشه نقضش کرد دوتا خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسن...همینه که میگم با فرمول بندی زندگی نمیشه کاری کرد...! اما فقط کافیه جرأت داشته باشی که پا رو قوانین بذاری و خودتو از فرمول بندی رها کنی!!! گوش کن:
tow parallel lines never arrive each other...only when one of them breack itself to arrive other one
پس میشه برای رسیدن از قوانین بگذریم...!

ديگه هر پنجره اي به ديواري وا شده
بيا تا برات بگم گل تو گلدون خشكيده
دست سردم تا حالا دست گرمي نديده
بيا تا مثل قديم واسه هم قصه بگيم
گم بشيم تو روياها, قصه از غصه بگيم
بيا تا برات بگم قصه بره و گرگ
كه چطور آشنا شدن توي اين دشت بزرگ
آخه شب بود مي دوني ,بره گرگو نمي ديد
بره از گرگ سياه حرفاي خوبي شنيد
بره تنها رو گرگ به يه شهر تازه برد
بره تا رفت تو خيال گرگه پريد و اونو خورد
بره باور نمي كرد گفت شايد خواب مي بينه
ولي ديد جاي دلش توي سينه خاليه
بيا تا برات بگم تو همون گرگ بدي
كه با نيرنگ و فريب به سراغم اومدي

شاگرد از استادش پرسيد :
عشق چيست؟ استاد گفت : به گندمزار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور به ياد داشته باش كه نميتواني به عقب بر گردي تا خوشه اي بچيني. شاگرد به گندمزار رفت وپس از مدتي طولاني برگشت استاد پرسيد : چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد : هيچ! هر چه جلوتر رفتم خوشه هاي پرپشتتر مي ديدم وبه اميد پيدا كردن پرپشتترين تا انتهاي گندمزار رفتن. استاد گفت : عشق يعني همين!
شاگرد پرسيد : پسازدواج چیست؟ استاد به سخن آمد كه به جنگل برو و بلندتريد درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي! شاگرد رفت و پس از مدتي كوتاه با درختي برگشت! استاد پرسيد كه چه كردي و او در جواب گفت : به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم انتخاب كردم ترسيدم كه اگر جلوتر بروم باز هم دست خالي برگردم. استاد باز گفت : ازدواج يعني همين!
((*سهیل*))
درسرزمين سكوت
عاشقانه فريادميكشم نامت را
تابشكنم غرورثانيه هاي بي توبودن را
درالتهاب زخم هاي درون
اسيرزنجيرهجرانم
باغمي بي تسكين ومرهمي ناباور
تحسين مي كنم
صبرعاشقانه را
نگاه تابناك آسمان ستاره را
اما بي تو اي شهاب نوراني شبهاي بي تابي
منتظرمی مانم
شعرهايم رابه توتقديم كنم كافي نيست
اشكهايم رابه چه مانندكنم
به نگاهي توبگو
كه سكوت گويانيست
تو که دستان نوازش گرت از عشق تهی نيست هنوز؟ پس چرا با تن اين خسته ترين، با غم بی کسی اين تن تب دار و غمين، با من ساده دل ساده به تو باخته خويش،اين قدر تلخ رفاقت داری؟
من که آواره اين بی کسی ام تو دگر زخم نزن، ناز نپاش به دل سوخته ام از غم و درد، اين قدر سوز نپاش
لحظه ای با من باش.

به نام او که هر که با اوست بی آرزوست...
سلام به دوستای گلم <ترانه هستم تقریبا 19 سال دارم...22 تیر ماه هم تولدمه...کادو یادتون نره!>
خودمو معرفی کردم برای اونایی که میان یه سری می زنن و شناختی از من ندارن!!
قبل از هر چیز یه تشکر ویژه و مخصوص (دو نونه!!!) به دوست خوبم آقا سهیل بدهکارم به خاطر لطفی که در حق منو و وبلاگم دارن...سهیل جان خدا قوت خیلی زحمتتون دادم شرمنده کردین انشا الله فرصت جبران پیش بیاد...![]()
![]()
بعد از هر چیز هم خدمت بقیه عزیزانی که خوب منو میشناسن عرض کنم که آقا سهیل جز یک دوست نتیِ خوب هیچ گونه نسبتی با این حقیر نداشته و مرحمت بفرمایید حالا که متوجه شدید مرا از سؤالات پی در پی و عجیب و غریب و نسبتهای آنچنانی !! خلاص کنید و دست از سر کچل ما بردارید به عبارتی از کچل کردنم با اون سؤالاتتون دست بردارید....
-وبلاگم داره واسه ما دردسر میشه ها-
نکته بعدی که باید متذکر بشم اینه که tell منزل کما فی سابق بعلت عدم استفاده صحیح ترانه خانم(چقدر خومو تحویل گرفتم
) قطع می باشد پس هی گله مند نباشید که چرا این وبلاگ update نمی شود!..همواره چون اکنون که فرصتی پیش می آید برای مراجعت به cn مطالبی رو که رو دستم مونده! می ریزم تو شکم وبلاگ تا سیر بشه!!!
سخنرانی ام را با آرزوی این که همواره دلی شاد و لبانی خندان داشته باشید به پایان می رسانم....!! مواظب گل وجودتون باشید...«زنبوره نیشش نزنه ![]()
»
- یه لیوان آب بیارین خفه شدم...سخنرانی سنگینی بود...اکسیژن مصنوعی هم فراموش نشه!!!!!!!!!!! -
راستی یه مطلب خیلی خیلی مهم و حیاتی یادم رفت منو از نظرات خوشکلتون محروم نکنید مخصوصا چندتا شعر اخیری که خودم گفتم!! استعدادهای منو نادیده نگیرید
که در این صورت مرحوم میشم (گفته باشم!)
قربونه همتون ترانه سکوت -------->>> من نفهمیدم با این همه قیل و قالم چطور شد که شدم ترانه سکوت!! ![]()
دل دادم و گرفتي... چشم انداختم و نگاهت را از من ربودي... دل سپردم و دور شدي ...گريستم و خنديدي... عاشق گشتم و بي تفاوت گذشتي... همه تن عشق تو شدم و نفهميدي...
گم شدم,از خودم رد شدم,شکستم - بي من رفتي - ! بر جاده انتظار نشستم رفتنت را ديدم ؛ ديدم که تنها رفتي ؛ صداي آخرين گامهايت را روي آخرين صفحه ي دلي که داده بودم و گرفته بودي نوشتم... «کامل شد!!!» - شاهنامه ي دلم را مي گويم - به آخر رسيد ... غزل آخرش رفتن تو بود... براي تو و خواستن تو - خواسته ي تو - جدايي از من!... آن را هم نوشتم چون تو مي خواستي و خواستن من خواسته هاي تو بود... رفتي حتي بي خداحافظي...بي نگاهي به چشمان ابري ام... بي توجهي به دل طوفاني ام... بي صدا - آرام - تنها ...دور شدي... ديگر نمي دانم چرا بي من بودن را که خواستي دلي را که داده بودم و گرفتي- پس ندادي-!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مرا تنها و بي خود رها کردي و رفتي چرا مرا بي دل گذاشتي!؟ دلم را پس ندادي که ديگر به ديگري دل ندهم؟!
نمي دانم کجايي...
نمي خواهم بدانم بي مني با تو چه کرده!
که ميبينم تو بي من
چه آزاد و چه شادان و
چه خندان و چه بي دردي...
و من بي تو چه گشتم..؟!
اسير و خسته وگمگشته و بي روح و تنها....
نمي دانم چرا بي من گذشتي؟!
تو ميداني که من بي تو شکستم..
همه تن عشق تو گشتم
سرا پاي وجود خسته ام
غرق نداي پر ننگ و فريب
قلب بي درد و دل بي روح تو گشت و
نفهميدم چه شد از من گسستي...!!!؟
شعر همواره بهانه اي است براي گفتن حقيقت!!!!!!!!!
ترانه سکوت
عشق چيست ؟
عشق دانش است . دانش و فرهنگ است توامان و آن كس كه از اين دو بي بهره است تواناي عشق ورزيدن ندارد عشق دلپذير ترين جهان بيني آدمي است آن جهان بيني نجيب و جليل كه از آغاز تاريخ انسان تا كنون جانهاي شيفته بسياري براي بر پاداشتن جهاني شايسته و بايسته ي آن كوشيدند و جان باختند براي :
روزي كه كمترين سرود بوسه است
و هر انسان
براي هر انسان
برادريست
روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند
قفل افسانه اي است و قلب براي زندگي بس است
soheil