
هست طومار دل من به درازاي ابد
بر نوشته ز سرش تا سوي پايان -تو مرو-
سهیل و ترانه
نه مي خوام شعر بگم نه قصه اينبار مي خوام با دلم بي واسطه حرف بزنم
الان كه مي نويسم تنهاي تنهام و تنها شاهد اشكام تنهاييه بي انتهاي هستيمه
مي خوام بي واسطه بگم و تو يك مخاطب نيستي يك خواننده تهي نيستي تو بايد عواطف جمله گشته و كلمه را لمس كني
و پيش از آنكه بيانديشي تا چه بگويي بيانديش كه چه مي گويم!
ساعت حدودآ 12 شبه يه سر به وبلاگ خودم زدم بعد رفتم يه چندتا وبلاگ ديگه رو ديدم
تو دلم گفتم چقدر وبلاگم در برابر اينايي كه الان دارم مي بينم كوچيكه
چقدر اونا تاثیر گذاره
اي كاش وقت بيشتري داشتم و مي تونستم بهش بيشتر برسم
اي كاش مي تونستم به همه وبلاگا سر بزنم
اي كاش…..
يهو يه حس غريبي تو وجودم رخنه كرد
همه آدماي دنيا كه وبلاگ ندارن
اما همه تو دلشون يه دنيا حرف براي گفتن دارن
همه مي خوان يه جايي درداشونو براي يه كسي فرياد بكشن
چرا همه نمي تونن راحت وبلاگ داشته باشن تا توش حرفاشونو بگن
چرا نميشه همه بتونن از اينترنت استفاده كنن
چرا نمي شه يه جايي باشه كه همه امكان دسترسي به اونجا رو داشته باشن و بتونن از نگفته هاي دلشون بگن
وقتي به اينجاي فكر كردنم رسيدم
انگار يكي روحمو از من گرفت و برد
….بعد از مدتي سكوت و تاريكي يه ندا امد
آره- خدا بود كه حرف ميزد-!!!
حس اون لحظات گفتني نيست شنيدني و خوندني نيست بايد چشيد و بوييد لحظاتي رو كه صداي خدا طنين انداز شد و همه سكوته تنهاييه من فرو ريخت
لحظه اي كه خدا آرام مي گفت اما صداش همه بي كسيمو ر وند
لحظه اي كه خدا گفت:
دل هر آدمي يه وبلاگه, وبلاگي كه من ساختم و تو و امثال تو هر چي هم سعي كنيد نمي تونيد لنگشو بسازيد
وبلاگي كه نياز يه واسطه نداره هر وقت ارده كني مي توني حرفاتو توش بنويسي!
و من كه بي اختيار مي گريستم و هنوز كه هنوزه نمي دونم چه لحظاتي رو سپري مي كردم رو به خدا گفتم: من چه طور مي تونم اون حرفارو بخونم!!!!!
و خدا مهربونتر از قبل گفت:
يه جايي اونطرفتر از ابرها همه ي دلاي قشنگ كنار هم نشستن و با هم از نگفته هاشون ميگن
جايي كه براي وصل شدن به اونجا پول و كامپيوتر و اينترنت نمي خواد فقط و فقط يه دل شكسته مي خواد يه روح پاك مي خواد و يه قلب عاشق
اينجا خدا منو رها كرد و رفت, رفت تا من به انچه كه اموخته بودم بيانديشم
و بعد صداي هق هق هاي دلم تا عرش كشيده شد كه چرا از شرايط اتصال فقط من دلِ شكستشو دارم
اي كاش روحمو تو كوچه پس كوچه هاي دنيا به هر رنگ و فريبي آلوده نمي كردم و وقتي براي عاشق شدن قدم برداشتم اي كاش با خدا مشورت مي كردم تا امروز مثل همه امثال خودم زخم خورده عشق بي فرجام و معشوق دروغين نمي شدم
…
ماها اگه بخوایم تحت چهارچوب قوانین و مقررات دنیا زندگی کنیم و افسار سرنوشتمونو به دست زمان بسپاریم و خودمون یه گوشه بشینیم هیچ و قت نمی تونیم عاشق بشیم!
تو قانونها و اصلهای دنیا هیچ فرمولی برای عشق وجود نداره...تنها وقتی که پا رو قوانین بذاری می تونی عشق و دوست داشتنُ با تموم وجود احساس کنی!
حتما این شنیدی:
یه روز معلم ریاضی رو تخته کلاس دوتا خط موازی کشید...خط بالایی به خط پایینی نگاه کردو عاشقش شد!...خط پایینی به خط بالایی نگاه کرد و عاشقش شد...همینکه ابن دوتا به هم نگاه کردن و عاشق هم شدند معلم ریاضی از وسط کلاس داد زد و گفت: دوتا خط موازی هرگز به هم نمی رسن...!!!
آره این یه قانونه یه اصل یه چیزی که هرگز نمیشه نقضش کرد دوتا خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسن...همینه که میگم با فرمول بندی زندگی نمیشه کاری کرد...! اما فقط کافیه جرأت داشته باشی که پا رو قوانین بذاری و خودتو از فرمول بندی رها کنی!!! گوش کن:
tow parallel lines never arrive each other...only when one of them breack itself to arrive other one
پس میشه برای رسیدن از قوانین بگذریم...!

ديگه هر پنجره اي به ديواري وا شده
بيا تا برات بگم گل تو گلدون خشكيده
دست سردم تا حالا دست گرمي نديده
بيا تا مثل قديم واسه هم قصه بگيم
گم بشيم تو روياها, قصه از غصه بگيم
بيا تا برات بگم قصه بره و گرگ
كه چطور آشنا شدن توي اين دشت بزرگ
آخه شب بود مي دوني ,بره گرگو نمي ديد
بره از گرگ سياه حرفاي خوبي شنيد
بره تنها رو گرگ به يه شهر تازه برد
بره تا رفت تو خيال گرگه پريد و اونو خورد
بره باور نمي كرد گفت شايد خواب مي بينه
ولي ديد جاي دلش توي سينه خاليه
بيا تا برات بگم تو همون گرگ بدي
كه با نيرنگ و فريب به سراغم اومدي
