وحشت ازعشق که نه
ترس ما فاصله هاست
وحشت از قصه که نه
ترس ما خاتمه هاست
ترس بیهوده نداریم
صحبت از خاطره هاست
صحبت از کشتن نا خواستهء عاطفه هاست
کوله باریست پر از هیچ
که بر شانهء ماست
گله از دست کسی نیست
مقصر دل دیوونهء ماست
ما سرانجام ؛
سرانجام گرفتیم به هیچ
راهی سفر به هیچستانیم
گله ای هست که از خود داریم
چاره ای نیست اگر انسانیم
درد ما مرگ تفاهم
غم ما کوچ محبت
غم ما از بیکسی مردن و رسوا شدنه
اینم از عاقبتش که تنها شدنه


اگر تو درد عاشقی می کشیدی....
تو هم زهر جدایی را به تلخی می چشیدی....
اگر چون من به مرگ آرزوها می رسیدی....
پشیمان می شدی از اینکه
عشق را آفریدی............

آنجا رنگین کمان را تنها به چند پول سیاه اجاره می دادند.... در صف بلند مشتاقان بیهوده ایستاده بودم
پولهایم افسوس.......... همه رنگی بود......
تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی مرا در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردی....
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را به روی رنگی از جنس غروب و خسته نارنجی خورشید وا کردم...
من هنوز تنهای تنهایم در این دنیای طوفانی......
ای مسافر !
ای جدا ناشدنی !
گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر !
تا به کام دل ببینمت .
بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم .
آه ! که نمیدانی ... سفرت روح مرا به دو نیم می کند ...
و شگفتا که زیستن با نیمی از روح تن را می فرساید ...
بگذار بدرقه کنم واپسین لبخندت را و آخرین نگاه فریبنده ات را .
مسافر من !
آنگاه که می روی کمی هم واپس نگر باش . با من سخنی بگو .
مگذار یکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمی تابم ...
جدایی را لحظه لحظه به من بیاموز...
آرام تر بگذر ...
وداع طوفان می آفریند...
اگر فریاد رعد را در طوفان وداع نمی شنوی ؟!
باران هنگام طوفان را که می بینی !
آری باران اشک بی طاقتم را که می نگری ...
من چه کنم ؟
تو پرواز می کنی و من پایم به زمین بسته است ...
ای پرنده ! دست خدا به همراهت ...
اما نمی دانی ...
نمی دانی که بی تو به جای خون اشک در رگهایم جاریست ...
از خود تهی شده ام ...
نمی دانم تا باز گردی مرا خواهی دید ؟؟؟

عشق يعني خاطرات بي غبار
دفتري از شعر و از عطر بهار
عشق يعني يك تمنا , يك نياز
زمزمه از عاشقي با سوز و ساز
عشق يعني چشم خيس مست او
زير باران دست تو در دست او
عشق يعني ماتحب از يك نگاه
غرق در گلبوسه تا وقت پگاه
عشق يعني عطر خجلت ....شور عشق
گرمي دست تو در آغوش عشق
عشق يعني "بي تو هرگز ...پس بمان "
تا سحر از عاشقي با او بخوان
عشق يعني هر چه داري نيم كن
از برايش قلب خود تقديم كن
بـسي گـفـتـند : « دل ازعـشـق بـرگـير
کـه نـيرنـگ است و افـسـون است و جـادوسـت
! » ولـي ?
مـا دل بـه او بـسـتـيـم و ديـديـم
کـه ايـن زهـراست ?
امـا . نــوشـداروسـت....
تو باعث شدي يه چيزي رو بفهمم .
بفهمم عشق يعني چي ...
بفهمم دل کجاست ...
بفهمم وقتي کسي عاشق ميشه چه حالي داره ...
بفهمم درد عشق چيه ...
حالا مي دونم ...
ميدونم عشق يعني تشنگي .
عشق يعني نياز .
عشق يعني التماس .
عشق يعني آرزو .
عشق يعني خواستن و بدست نياوردن .
عشق يعني دويدن و نرسيدن .
آره ، عشق يعني نرسيدن
