تبليغاتX
بیا دنیا بسازیم نه با دنیا بسازیم

به نام او كه هميشه هست........

 

سلام به تو كه با آخرين كلام من همراهي.....

 

هميشه خيلي زود دير ميشه!! اما براي من خيلي دير دير شده!! بايد زودتر از اينها از آدمها دل مي بريدم

بايد زودتر مي فهميدم كه وبلاگ هم اسير صفحات مجازيه نته و لياقت به دوش كشيدن احساس رو نداره

مثل پنجره هاي مجازي چت كه جز ريا رو به هيچ چيزي باز نميشه!!!

سهيل جان تو راست ميگي عشقهاي امروزي كه منجر به جدايي ميشه دروغيه.... من اشتباه كردم كه چشم به انتظار يه عشق كذايي نشستم.... آره حق با تو... من بايد به زندگيم ادامه بدم..... عشق چيه!؟.......

از آدمهاي خط خطيه نتي انتظار نميره كه حرفهاي دل منو درك كنند.....

دختر خاله عزيزم حق با تو هم بود كه از همون اول مي گفتي عشقت به سر انجام نمي رسه و يه روز از هم جدا ميشين ( حتما تو يه چيزايي مي دونستي كه من به خاطر بچگيم اونارو نمي فهميدم)....

پوريا برداشتهاي اوليه تو هم از افكار من درست بود : اين حرفها همش چرنده بايد بخندم تا دنيا به روم بخنده... من ديوونه اي بيش نيستم!!!

مطهره ي عزيزم بايد به قولي كه به تو 2 سال پيش بعد رفتن عزيزترين كسم دادم عمل مي كردم :( ديگه اونو براي هميشه فراموش مي كنم و به عشق فكر نمي كنم)...... نبايد زير قولم ميزدم كه حالا بعد 2 سال.....

داداش آرش ( داداش صدات مي كنم چون لايق مي دونستي و آبجي صدام ميكردي ) تو هم يه چيزي يادم دادي با حرفات فهميدم كه هيچكي نمي شينه همه ِ حرفايي كه تو وبلاگ ميگم و بخونم...... پستهام زياد و يه سر در گمي توش هست .... خيلي ها به خاطر همين بعضي پستها رو نمي خونن.....

فكر نمي كردم وبلاگ هم مثل آيدي باشه..... هر چي اد ليستت پر بار تر باشه بهتره ....... هر چي بيشتر نظر داشته باشي موفق تري..... چه فرقي مي كنه چند نفر واقعاً مي شينن و با احساست همراه و با هات همدل ميشن.....اصلا چه فرقي مي كنه اوني كه مياد پيشت حرفاتو مي خونه يا فقط مياد كه بگه : من آپم بهم سر بزن!!!........

مهم نيست كه مثل هميشه دير به حقيقت رسيدم مهم اينه كه بهش رسيدم جاي شكرش باقيه....

خيلي وقت بود كه اين موقع شب كه همه خوابن براي كسي حرف نزده بودم.... آخه وقتي وبلاگمو ساختم كمتر از دست كسي دلخور ميشدم .... راستش وقتي دلم خيلي پره اين موقع شب مي نويسم.... چون جز نوشتن راهي براي آرامش ندارم.....

حالا هم اومدم كه براي آخرين بار براي تو كه نمي دونم كي هستي و چقدر باهام بودي يه كمي درد دل كنم..... در هر صورت بايد ازت ممنون باشم ..... تو براي من مصداق كاچي به ز هيچي هستي..........

هميشه با دلخوشي آغاز كردم و با دلخوري تموم كردم..... آخرِ همه حرفام هم حرفهاي دكتر شريعتي بود كه حرفاش برام خيلي با ارزشند..... با تو هم با حرفهاي شريعتي خداحافظي مي كنم ..... اميدوارم تو هم از اينكه لحظاتي با هبوط شريعتي هم لحظه هستي به اندازه من لذت ببري........

 

مرا كسي نساخت ...خدا ساخت، نه آنچنان كه كسي مي خواست، كه من كسي نداشتم ، كسم خدا بود، كس بي كسان ... او بود كه مرا ساخت، آ‹چنان كه خودش خواست....نه از من پرسيد و نه از آن ‹‹ منِ ديگرم››...

من يك گل بي صاحب بودم ... مرا از روح خود در آن دميد و بر روي خاك و در زير آفتاب تنها رهايم كرد

‹‹ مرا به خودم وا گذاشت ›› ... عاق آسمان....


 

فرشته ها كه احساس ندارند ، شعور ندارند، اين حرفها سرشان نمي شود،‹‹ فرشته عشق نداند كه چيست..››

اينها يك مشت عمله اند! بهترين فرشته ها همين شيطان بود. مرد و مردانه ايستاد و گفت ‹‹ نه، سجده نمي كنم، تو را سجده مي كنم اما اين آدمكهاي كثيفي را كه از ‹‹گل متعفن› ساخته اي ، اين موجود ضعيف و نكبتي را كه براي شكم چراني اش خدا و بهشت و پرستش و عظمت و بزرگواري و محبت و همه چيز و همه كس را فراموش مي كند سجده نمي كنم....!

-----------------------------------------

 

الآن اگر خدا و شيطان بيايند و يك نگاهي به اين بچه هاي حضرت قابيل بياندازند شيطان سرش را بالا نمي گيرد و سينه اش را جلو نمي آورد؟ آن رجز ‹‹وتبارك الله احسن الخالقين›› براي همين ها بود؟ يا براي قربانيان بي دفاع اينها؟ براي آن تنهاياني كه هنوز ناله ِ دردشان را از اعماق سياه اين چاه ويل تاريخ مي شنويم.....

 

 

يراي آدمهاي ‹‹ چهارپايي ›› كفر و دين، دنيا و آخرت ، ماترياليسم و ايده آليسم، سوسياليسم و بورزوازي، ماركس و محمد، خداپرستي و رئيس پرستي، رستم و علي، انترناسيونال و رايش سوم و امام ششم

 يكي است!!!

بهشت اين مؤمنين ‹‹ چهارپا›› را ببين! تهوع آور است! دنيايي است دنياي ‹‹ بيماري›› ‹‹ عياشي›› و‹‹مصرف›› . انبار ‹‹ طعام›› و ‹‹ جماع›› و دگر هيچ...!

بيخودي نيست كه در تمام قصه هاي خلقت دنيا آنچه مشترك است ‹‹ پشيماني خدا›› از آفرينش پس از آنكه فرزندان آدم بر روي زمين به راه افتادند و تاريخ را آغاز كردند.

 

-------------------------------------------

 

آري، من از آغاز ميدانستم چه خبر است. وقتي خداوند آشكار كرد:‹‹ برآنم تا براي خويش جانشيني در زمين بسازم بر گونه خويش››  پشتم لرزيد... ناگهان نداي خداوند خدا هستي را در سكوت عدم فرو برد.ندا را بر كوهها و صحراها و درياها عرضه ميكرد، هيچيك را از وحشت ياراي پاشخي نبود. قامت بلند قله ها همچون فانوس به روي خود تا خورد، دشتهاي  پهناور دامن چيدند،درياها پا به فرار نهادند، همه از برداشتنش سر باز زدند، من برداشتم – ما برداشتيم-! خداوند خدا در حاليكه شهد محبتي از لبخند زيبايش ميريخت گفت: (( آه كه چه سخت ستمكار ناداني!))

---------------------------------------------

اما چه رنجي است لذت ها را تنها بردي و چه زشت است زيبايي را تنها ديدن و چه بدبختي آزار دهنده اي است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از كوير است......

در آن حال كه لذتي را با ديگري مي بريم ، زيبايي را با ديگري مي بينيم، احساس اينكه آنچه را در اين لحظه ها در خويشتن خويش مي يابيمة آنگونه كه هم اكنون هستيم، همان است كه او مي يابد و همانگونه هست كه او هست ، بيگانگي را تسكين ميدهد، يكه بودن را جبران مي كند، رنج نيمه ماندن را التيام مي بخشد، خويشاوندي، آشنايي و همانندي، با شركت دو روح در يك احساس حس مي كنند، اگر هر دو يكجا و يك وقت تجربه كنند ، با هم و بخصوص بي ديگري!!! ‹‹ تفاهم ، نه تفاهم در مفهوم كه تفاهم در (فهميدن) ››

----------------------------------------------------

پروردگار مهربان مرا از اين دوزخ بهشت رهايي بخش! هيچ كس، هيچ چيز در اينجا ‹‹ به خود›› نيست ‹‹ بودن من بي مخاطب مانده››. من در اين بهشت همچون تو د ر انبوه آفريده هاي رنگارنگت تنهايم.

‹‹ تو قلب بيگانه را ميشناسي كه خود در سرزمين وجود بيگانه بوده اي!››

‹‹ كسي را برايم بيافرين تا در او بيارامم››

دردم درد ‹‹ بي كسي›› بود.

----------------------------------------------

در دستم گل تو بود و در برابرم خدا!

برداشتم، سبك بودي و نرم، گلي به رنگ طلا. درونت را از صافي ميديدم....

تو در مشتهايم و خدا در برابرم.. گرماي تن مرا داشتي.... دوست داشتم سرم را آهسته خم كنم و آن را ببوسم اما خدا مينگريست...خواستم آنچه را در مشت دارم ببلعم، نمي شد، خواستم آنرا بر روي صورتم بگذارم و از غيظ فشار دهم، آنچنان كه كاسه چشمانم از تو پر شود... اما از خدا خجالت مي كشيدم..

دستهايم را با ادب آهسته و لرزان پيش آوردم... تو سخت مي تپيدي چنانكه بزديك بود از دستم بيافتي و من چه دلهره اي داشتم.. چه حالي داشتم و خدا مي نگريست... چنان مرا نگاه ميكرد و به نگاهش مي نواخت كه اطمينان يافته بودم تو را زيبا خواهد آفريد...

به هردو دستهايم گل تو را گرفته بودم و پيش ميبردم تا انگشتانم رداي نوراني و بزرگ خدا را كه به رنگ ملكوت بود لمس ميكرد.... دستهايم را همچنان نگاه داشتم و سرم به زير و چشمهايم فرو افتاده به زمين و چهره ام از شرم و شوق و شكر تافته.

لحظه اي گذشت و لحظاتي .........خدا هيچ نگفت ، در او نمي نگريستم اما همچنان حس مي كردم كه مرا مي نگرد...

سكوت شگفتي بود ، فرشتگان دست از كار كشيده بودند و گرد ما حلقه زده بودند...داستان شگفتي بود كار آفرينش لحظه هايي متوقف شده بود، هستي از جنبش باز ايستاد........

ناگهان خدا با لحني كه از محبت لبريز بود و پيدا بود كه دلش بر من سوخته است گفت:

‹‹ پسر جان! اورا خودت بساز!››

و من بقدري اشك ريختم كه تو در دستهاي من خيس شدي.....

--------------------------------------

نگاهم را كه تا بي نهايت مي كشيد در سراسر افق گردش دادم ، او روي در روي من مرا مي نگرد، در كنار بستر تبدارم نشسته است، گرمي نگاههاي خاموشش را بر روي پوست صورتم، در اعماق جانم ، لمس مي كنم

او با بازوان ترد و شكننده اش مرا گرفته است گويي بيمار رنجوري را مي برد، گاه مي افتادم ، گاه مي ايستم، گاه مي هراسم، گاه دلم هواي بازگشت مي كند، گاه.......

اما او همچنان با گام هايي كه نه سست مي شود و نه ترديد را مي شناسد مي رود .. نمي دانم به كجا!؟ اما هرچه نزديكتر مي شويم وحشت در دلم غوغايي بيشتر دارد...اما او گويي مامور است : رسالتي غيبي چنان نيرومندش كرده است كه هيچ نبايستي را در پيش پاي رفتنش نمي بيند...

رسيديم.... سايه يك درخت تنها...تك درختي مجهول، غريب.. نشستيم..به آرنج چپم بر روي زمين تكيه زدم، به دست چپم دست راست اورا گرفتم و كشيدم تا پيشم بنشانمش و او در حالي كه به سوي من خم ميشد سيبي نارسيده از شاخه اي كه گويي به سوي او پيش مي آمد چيد و كنارم قرار گرفت...

من ديدم كه آن نيمه سيب از حرير نرم حلقوم نازكش گذشت، ناگهان دستش را همچون نيازي مجسم پيش آورد و سيب را بر لبهاي من گرفت و با تمام چشمهايش از من خواست تا آن را دندان زنم... او هر دم مصمم تر و مهاجم تر و من هر لحظه مرددتر و كوفته تر. احساس گناه،عصيان،جنون،درد،ماجرا،پريشاني،اضظراب...

وجدان،شگفتي، هراس سرزنش،شوق،شور، عشق، درد         يكباره از غيظ تمام سيب را بلعيدم!

ناگهان صاعقه اي و لرزه اي و رعدي كه از غضب، وجود و عدم را در آميخت برخاست: ‹‹ فرود افتيد››

ناگهان فرو افتادم، ديگر هيچ چيز احساس نمي كردم. ظلمت مطلق! سكوت مطلق! عدم مطلق! مثل اينكه فقط مي دانستم كه ديگر هيچ نيستم، هيچ نيست.

----------------------------------------------------

چه راحت و بيدرد است شك آن فيلسوفان بزرگ:

دكارت: من مي انديشم پس من هستم

ژيد: من احساس مي كنم پس من هستم

كامو: من عصيان مي كنم پس من هستم

از خامي اين پختگان بنام در عجبم.. اگر درد بودن يا نبودن بود كه آسان بود و چه آسان دوا ميشد به همان آساني كه آنها اثبات كردند ... اما كدامين بودن ... شك دردناك و هول انگيزي است..

خود را در خويشتن گم كردن و نيافتن،و بدتر از اين، از ميان چندين چهره مشكوك و فرار و نا مانوس خود را به يقين و اطمينان بازنشناختن رنجي است كه در تصور نمي گنجد و من آنرا در دل احساس كردم...

---------------------------------------------

دلهاي بزرگ و احساس هاي بلند عشق هاي زيبا و پر شكوه ميافرينند. عشق هايي كه جان دادن در كنارش آرزويي شورانگيز است..اما كدام معشوقي مخاطب راستين چنين عشقي تواند بود؟ اين عشق ها همواره در فضاي مهگون و جادوئي اسطوره و افسانه سرگردان اند و در دل كلمات شعر و در حلقوم ناله هاي موسيقي و در روح ناپيداي هنرها و يا در خلوت دردمند سكوت و حسرت و خيال و تنهايي چشم به راه آمدن كسي مي مانند كه مي دانند نمي آيد! راستي چرا عشق ها راست اند و معشوق ها دروغ؟ وانگهي عشق مگرنه بيتابي شورانگيز دل هاست در جستجوي گمكرده خويش؟؟؟؟؟؟!!!!!!

----------------------------------------

 امروز اينچنين روشن و سبك ميرسد! نوميدي هنگامي كه به مطلق ميرسد يقيني زلال و آرام بخش مي شود، چه قدرت و غنائي است در ناگهان هيچ نداشتن! اضطرابها همه زاده انتظارهاست!در اين كوير فريب سرابي هم نيست! جاده ها همه خلوت،راهها همه پيچيده و چه مي گويم؟! هستي گردويي پوك! به انتهاي همه راهها رسيده ام ..جهان سخت فرتوت و بيگانه است چه كنم؟

باز ميگردم... رجعت! بهشتي را كه ترك كردم باز مي جويم.دستهايم را از آن گناه نخستين عصيان مي شويم. همه غرفه هاي بهشت نخستينم را از خويشتن خويش فتح مي كنم! طبيعت را، تاريخ را، جامعه را و خويشتن را.

در آنجا من و عشق و خدا دست اندر كار توطئه اي خواهيم شد تا جهان را از نو طرح كنيم.خلقت را بار ديگر آغاز كنيم .در اين ازل ديگر خدا تنها نخواهد بود .در اين جهان من ديگر غريب نخواهم ماند. اين فلك را از ميان بر ميداريم، پرده غيب را ميدريم،ملكوت را به زمين فرود مي آوريم. بهشتي كه در آن همه درختان درخت ممنوع اند، جهاني كه دستهاي هنرمند ما معمار آن است....

هبوط – دكتر علي شريعتي

ترانه هم به آخرين ثانيه هاي بودنش تو خونه كوچيك احساسي كه براي تو به نقاشي كشيد تا شايد ذره اي از دردهاي دلش كم بشه رسيد ... دريغ از اينكه افكار كودكانه ترانه كه هنوز در انتظار رنگ صداقتي در دلهاي زميني ها نشسته و بي خبر از اينكه حقيقتا

 از آن روزي آدم صدر پيغام آوران حضرت باري تعالي زهر تيغ دشمني در خونشان افتاد آدميت مرد گرچه آدم زنده ماند.............

ديگه بايد برم مي دونم دلم طاقت نمياره و مجبورم ميكنه تا از پنجره بي كسي يه نگاهي به خاطرات و سياه مشق هاي تنهايي ام تو دل اين وب بكنم اما امروز ديگه فرصتي براي موندن ندارم...

كاش ميشد كه نرفت

كاش ميشد كه بمانيم و بسازيم خانه اي با گل دل

كشور عشق كجاست؟!

صحبت از رفتن و بيزاري نيست

پاي ماندن لنگ است.........

مرا به خاطره ها – نه – به خاطرت بسپار....

مواظب گل وجودت و خنده هاي با ارزش روي لبت باش.....    

نوشته شده توسط ترانه سكوت در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 |
سلام

دلم خيلي گرفته است

با اينكه تو يكي از پستهاي خيلي وقت پيش گفته بودم كه تولدم  ۲۲ تير ماهه

اما امسال كسي بهم تبريك نگفت

اكشالي نداره من خيلي وقته به بي وفايي عادت كردم.............

آدما از آدما زود سير ميشن           آدما از عشقشون دلگير ميشن

آدما رو عشقشون پا ميزارن            آدما آدمو تنها ميزارن

ديگه چيزي براي گفتن ندارم....

تا چند روز ديگه آپ مي كنم

تا بعد..........

نوشته شده توسط ترانه سكوت در شنبه بیست و سوم تیر 1386 |

سلام

سلام به چشای قشنگی که مهمون حرفای دل من هستن...

همیشه برای حرف زدن ترسیدیم... ترسیدیم نکنه یه چیزی بگیم که بقیه رو برنجونه...

نکنه حرفی بزنیم که بقیه خوششون نیاد.... نکنه حرفمون برای یکی مضحک باشه و بهمون بخنده...

تو دغدغه هامون کم پیش اومده به دلمون فکر کنیم .... به این فکر کنیم که او دوست داره از چی بگه

دردش چیه که با گفتن بتونه آروم بگیره....

چه فرقی می کنه که کی داره به حرفات گوش میده....

چه فرقی داره چشمای کی داره به دلت نگاه می کنه

مهم اینه که تو هراسی از گفتن نداشته باشی...

بدونی که بین همه این نگاه ها همیشه یکی هست

که با تمام وجودش به حرفات گوش میده .... نگاشو حتی برای یه لحظه کوتاه ازت بر نمی داره...

همیشه و همه جا باهاته و هیچ وقت تنهات نمی ذاره...

خدای خوبم وقتی منو ساختی و همه عالم به من سجده کردن

 بهشت و زیر پام گذاشتی و منو مملو از نعمت کردی...

من هیچی کم نداشتم اما باز هم احساس تهی بودن میکردم... یه حس مرموز و کشنده...

 اطرافم همه چیز بود اما من خودم رو نیازمند حس میکردم...

تا اینکه  تو امانت بزرگی و که منتظر بودی تا یکی به دوش بکشدش به آسمان و زمین عرضه کردی و

وقتی از همه نا امید شدی من چه کودکانه و پر از شوق

به سمتت دویدم و دستهامو نیازمندانه دراز کردم و با همه وجودم پر التماس شدم...

و تو که از اول می دونستی فقط من شایسته این امانتم با مهربونی اونو روی دلم گذاشتی و

 پشتش گفتی:سخت در تاریکی و جهلی(ظلوما جهولا)

و بعد هم همین امانت سنگین رسالتی سنگین تر را بر دوشم نهاد....

و تو از جنس خودم همدم برام آفریدی....

 با هم از میوه درخت دانایی خوردیم و از آسمان هبوط کرده و تبعید زمین شدیم....

نمی دونم چرا منو آفریدی ... نمی دونم هدفت چی بود... نمی دونم تو زندگی باید دنبال چی بگردم ...

اما امروز معنی حرفتو خوب می فهمم که بهم گفته بودی نادانم....

آره سخت در جهالتم.... تنهایی و سکوتم مملوء از یاد و خاطره یک عشق مرده است ....

عشقی که در ظاهراز من عروج کرد اما هر چه کردم در قلبم نابودش کنم نشد....

تمام دل نوشته هایم پر از یاد و خاطره عشقیه که برام مقدس و پاک بود و خواهد موند ....

خدایا به صدای دلم گوش کن که ثانیه به ثانیه برای مقصدی نا معلوم نامه ها می نگاره

و لحظه ای حاضر نمیشه از یادش رها بشه.... خدایا حرفامو به اونی که دوسش دارم برسون ....

---------------------------------------------------------

ترجیح دادم حرفای دلمو از جلوی چشات بر دارم و برای دل خودم نگه دارم.....

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده توسط ترانه سكوت در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 |
تو یکی از اتاقای یه بیمارستان دوتا مریض بد حال بستری بودن.... اونا هیچ سرگرمی نداشتن

به جز تنها پنجره ی اون اتاق که رو به یه پارک بود.... یکی از اونا که کنار پنجره بود هر روز برای اون یکی

 که نمی تونست از جاش تکون بخوره از مناظر بیرون صحبت می کرد... از درختای بلند و سر سبز و گلای رنگارنگ...

از فواره وسط پارک و بچه های کوچیکی که با خوشحالی مشغول بازی بودن...از آسمون آبی و پرنده هاش ....

روزهای اونها همینطور سپری می شد تا اینکه یه روز اونی که کنار پنجره می نشست از شدت بیماری از

دنیا میره دوستش به زحمت خودشو کنار پنجره می رسونه  و در کمال ناباوری یه دیوار بلند و بتونی روبه روی

خودش میبینه پرستار و صدا می زنه و میگه پس اون پارکی که اینجا بود چی شد.؟ پرستار با تعجب می پرسه

کدوم پارک؟ و بیمار میگه مریضی که  اینجا بود هر روز برام از قشنگیاش می گفت....!!!

پرستار که بغض گلوشو گرفته بود به زحمت گفت: اون بیمار نابینا بود......!!!!!!

نوشته شده توسط ترانه سكوت در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 |
سلام.... نمی دونم چی بنویسم و از چی بگم فقط می دونم که دلم می خواد حرف بزنم......

شریعتی میگه: هر عاطفه ای که در ردون سر می زند و می روید و تمام بودن آدمی را فرا می گیرد...کالبد همه نیازها

و آرزوها ی مرده و مجهول و از یاد رفته را بر می شورد و از روح خود در آنها می دمد و می پرورد و قیامتی شگفت در

گورستان ساکت درون بر پا می دارد.........

وقتی یه احساس می تونه همچین قیامتی تو وجود آدم به پا کنه و همه احساسهای مرده رو از نو بارور کنه چطور آدم

بتونه عشقی رو که سالها تو قلبش مقدس نگه داشته و در حد ستایش اون پیش رفته با جدایی از یاد ببره.......

نمی دنم منطق تو چیه..... نمی دونم تا حالا از عشق سوختی یا نه...... شاید از اون فرقه ای باشی که عشق رو بچه 

بازی می دونه ........ نمی دونم اما می دونم از هر قبیله ای که باشی..... یه روزی و یه جایی عاشق میشی بدون

اینکه خودت بفهمی.... امیدوارم هیچ وقت درد جدایی رو به سینه نکشی....  

              

نوشته شده توسط ترانه سكوت در دوشنبه یازدهم تیر 1386 |

وحشت ازعشق که نه
ترس ما فاصله هاست
وحشت از قصه که نه
ترس ما خاتمه هاست
ترس بیهوده نداریم

صحبت از خاطره هاست
صحبت از کشتن نا خواستهء عاطفه هاست
کوله باریست پر از هیچ
که بر شانهء ماست
گله از دست کسی نیست
مقصر دل دیوونهء ماست
ما سرانجام ؛
سرانجام گرفتیم به هیچ
راهی سفر به هیچستانیم
گله ای هست که از خود داریم
چاره ای نیست اگر انسانیم
درد ما مرگ تفاهم
غم ما کوچ محبت
غم ما از بیکسی مردن و رسوا شدنه
اینم از عاقبتش که تنها شدنه

دوست واژه است

واژه ای که از لب فرشته ها چکیده است

دوست نامه است

نامه ای که از خدا رسیده است

نامه ی خدا همیشه خواندنی ست

تویه دفتر فرشته ها

واژه ی قشنگ دوست

ماندنی ست

***

راستی دلت چقدر

آرزوی واژه های تازه داشت

دوست گل ات رسید

واژه را کناره واژه کاشت

واژه ها کتاب شد

دوستت همان دعای توست

آخرش دعای تو

مستجاب شد.

------------------------------------------------------------------------

با توام با تو خدا
یک کمی معجزه کن
چند تا دوست برایم بفرست
پاکتی از کلمه
جعبه ای از لبخند
نامه ای هم بفرست
***
کوچه های دل من
باز خلوت شده است
قبل از اینکه برسم
دوستی را بردند
یک نفر گفت به من
باز دیر آمده ای
دوست قسمت شده است
***
با توام با تو خدا
یک دل قلابی
یک دل خیلی بد
چقدر می ارزد؟
من که هرجا رفتم
جار زدم:
شده این قلب حراج
بدوید
یک دل  مجانی
قیمتش یک لبخند
به همین ارزانی
***
هیچ وقت اما
هیچ کس قلب مرا قرض نکرد
هیچ کس دل نخرید
***
با توام با تو خدا
پس بیا این دل من مال خودت
من که دیگر رفتم اما
ببر این دل را
دنبال خودت.
(**سهیل**)
نوشته شده توسط ترانه سكوت در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 |
 
الها....

اگر تو درد عاشقی می کشیدی....

تو هم زهر جدایی را به تلخی می چشیدی....

اگر چون من به مرگ آرزوها می رسیدی....

پشیمان می شدی از اینکه

                                     عشق را آفریدی............

 


آنجا رنگین کمان را تنها به چند پول سیاه اجاره می دادند.... در صف بلند مشتاقان بیهوده ایستاده بودم

پولهایم افسوس.......... همه رنگی بود......

 

                        

 

 تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی مرا در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردی....

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را به روی رنگی از جنس غروب و خسته نارنجی خورشید وا کردم...

من هنوز تنهای تنهایم در این دنیای طوفانی......

نوشته شده توسط ترانه سكوت در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 |
نمي بخشمت .... بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي .... بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي .... نمي بخشمت .... بخاطر دلي كه برايم شكستي .... .. بخاطر احساسي كه برايم پرپر كردي ..... نمي بخشمت .... بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي ..... بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي .... و مي بخشمت بخاطر عشقي كه بر قلبم حك كردي

 

نوشته شده توسط ترانه سكوت در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 |

ای مسافر !

ای جدا ناشدنی !

گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر !

 تا به کام دل ببینمت .
بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم .
آه ! که نمیدانی ... سفرت روح مرا به دو نیم می کند ...

و شگفتا که زیستن با نیمی از روح تن را می فرساید ...
بگذار بدرقه کنم واپسین لبخندت را و آخرین نگاه فریبنده ات را .
مسافر من !

آنگاه که می روی کمی هم واپس نگر باش . با من سخنی بگو .

مگذار یکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمی تابم ...
جدایی را لحظه لحظه به من بیاموز...

آرام تر بگذر ...
وداع طوفان می آفریند...

اگر فریاد رعد را در طوفان وداع نمی شنوی ؟!

 باران هنگام طوفان را که می بینی !

آری باران اشک بی طاقتم را که می نگری ...
من چه کنم ؟

تو پرواز می کنی و من پایم به زمین بسته است ...
ای پرنده ! دست خدا به همراهت ...
اما نمی دانی ...

نمی دانی که بی تو به جای خون اشک در رگهایم جاریست ...
از خود تهی شده ام ...

نمی دانم تا باز گردی مرا خواهی دید ؟؟؟

 

نوشته شده توسط ترانه سكوت در پنجشنبه دهم خرداد 1386 |

عشق يعني خاطرات بي غبار
دفتري از شعر و از عطر بهار
عشق يعني يك تمنا , يك نياز
زمزمه از عاشقي با سوز و ساز
عشق يعني چشم خيس مست او
زير باران دست تو در دست او
عشق يعني ماتحب از يك نگاه
غرق در گلبوسه تا وقت پگاه
عشق يعني عطر خجلت ....شور عشق
گرمي دست تو در آغوش عشق
عشق يعني "بي تو هرگز ...پس بمان "
تا سحر از عاشقي با او بخوان
عشق يعني هر چه داري نيم كن
از برايش قلب خود تقديم كن

 

 

بـسي گـفـتـند : « دل ازعـشـق بـرگـير

 کـه نـيرنـگ است و افـسـون است و جـادوسـت

! » ولـي ?

 مـا دل بـه او بـسـتـيـم و ديـديـم

 کـه ايـن زهـراست ?

 امـا . نــوشـداروسـت....

 

 

تو باعث شدي يه چيزي رو بفهمم .
بفهمم عشق يعني چي ...
بفهمم دل کجاست ...
بفهمم وقتي کسي عاشق ميشه چه حالي داره ...
بفهمم درد عشق چيه ...
حالا مي دونم ...
ميدونم عشق يعني تشنگي .
عشق يعني نياز .
عشق يعني التماس .
عشق يعني آرزو .
عشق يعني خواستن و بدست نياوردن .
عشق يعني دويدن و نرسيدن .
آره ، عشق يعني نرسيدن

 

 

نوشته شده توسط ترانه سكوت در پنجشنبه سوم خرداد 1386 |

عشق وسيله رسيدن به خداست
 
 

نه تو مي ماني، نه اندوه


 

و نه هيچ يك از مردم اين آبادي


 

به حباب نگران لب يك رود قسم


 

و به كوتاهي آن لحظه شادي كه گذشت


 

غصه هم خواهد رفت


 

آنچناني كه فقط خاطره اي خواهد ماند


 

لحظه ها عريانند


 

به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز


 

تو به آينه


 

نه


 

آينه به تو خيره شده ست


 

تو اگر خنده كني او به تو خواهد خنديد


 

و اگر بغض كني


 

آه از آينه دنيا كه چه ها، خواهد كرد


 

گنجه ديروزت پر شد از حسرت و اندوه و چه حيف


 

بسته هاي فردا همه اي كاش اي كاش


 

ظرف اين لحظه و ليكن خاليست


 

ساحت سينه پذيراي چه كس خواهد بود


 

غم كه از راه رسيد در اين سينه بر او باز مكن


 

تا خدا يك رگ گردن باقيست!!!


 

تا خدا مانده، به غم وعده اين خانه مده...

اره تو این دنیا هیچی نمی مونه ِغمِِ ِغصهِ شادی...همه و همه رفتنین..من ِ تو

همه میریم بجز خدا...

نمی دونم چرا امروز این حرفا رو زدم ولی بدونید دوستان

این دنیا دارمکافاته هر کاری که میکنیم باید جوابشو تو این دنیا بدیم

پس خواهش می کنم با کسی بدی نکنیم ..

نوشته شده توسط ترانه سكوت در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 |

ساعت ۳ شب بود ! که صدای تلفن پسری را از خواب بیدار کرد....پشت خط مادرش بود....پسر با عصبانیت  گفت....چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی مادر گفت ۲۵   سال قبل تو مرا از خواب  بیدار کردی.....خواستم بگویم ...تولدت  مبارک.....پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود   تا صبح خوابش  نبرد....وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن  با شمع نیمه سوخته ای یافت.....ولی مادر دیگر در این دنیا نبود  

                                    

یادتون باشه تا زنده ایم قدر همدیگرو بدونیم ِهمدیگرو دوست داشته باشیمِ ِبه هم محبت کنیم شاید فردایی در کار نباشد

نمی دانم محبت را بر روی چه کاغذی    بنویسم که هرگز پاره نشود

برچه گلی بنویسم      که هرگز پرپر نشود

بر چه آبی بنویسم     که هرگز گل آلود نشود

       بر چه قلبی بنویسم            که هرگز پاک نشود...

 ((*سهیل*))

نوشته شده توسط ترانه سكوت در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 |
 
زندگي تفسير سه کلمه است : خنديدن .... بخشيدن .... و فراموش کردن .... پس.... بخند .... ببخش .... و فراموش کن


زندگي سه چيز است:اشکي که خشک ميشود! لبخندي که محو ميشود!يادي که ميماند و فراموش نميشود


خوشبختي بر سه ستون استوار است: فراموش کردن غم هاي گذشته، فراموش نکردن عبرت هاي گذشته، غنيمت شمردن حال و اميدوار بودن به آيند
خدايا تو که بشر رو انقدر دوست داري چرا غم را آفريدي ؟ خدا گفت : غم را به خاطر خودم آفريدم چون اين مخلوقه من تا غمگين نباشه به ياد خالقش نمي افته



زندگي زيباست نه به زيبايي حقيقت.حقيقت تلخ است نه به تلخي جدايي..جدايي سخت است نه به سختي تنهايي

زندگي گل زردي است به نام غم
فرياد بلندي است به نام آه
مرواريد غلتاني است به نام اشک
آينه شکسته اي است به نام دل

به خاطر نرسيدن به ارزوهايي که داشتم
سکوتي ميکنم سنگين تر از فرياد


هر كسي يه روزي مياد يه روزي ميره، يكي با دلش ميره، يكي با پاهاش، ولي مواظب باش كسي با پاي خودش از دلت نره



آري آري زندگي زيباست زندگي آتشگهي ديرنده پابرجاست گر بيفروزيش رقص شعله اش در هر كران پيداست ورنه خاموش است و خاموشي ... گناه ماست



پس از مرگم بدنم را موميايي نكنيد و در طلا و زيور آلات و يا امثال آن نپوشانيد . زودتر آنرا در آغوش خاك پاك ايران قرار دهيد ، تا ذره ذره هاي بدنم خاك ايران را تشكيل دهد .
چه افتخاري براي انسان بالاتر از اينكه بدنش در خاكي مثل ايران دفن شود .



خدمت به خلق وظيفه نيست،عبادت است.
زرتشت

 

نوشته شده توسط ترانه سكوت در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 |

بي گناهيم و معصوم ..
آزاديم و خوشبخت. . .
وناگهان محکوم مي شيم به زندگي کردن
با چشايي گريون پا به اين دنيا مي گذاريم تا تاوان گناه نکرده رو بپردازيم
زندگي مي کنيم...تلخ...شيرين...روزها مي گذره ..
وما رفته رفته دل به دنيايي مي بنديم که روزي اومدن به اون بدترين مجازاتمون بود
و شبي... زير سپيداري...در کشاکش لحظه اي پر التهاب
دلمون با نگاهي مي لرزه
تموم وجودمون در حسي ناشناخته غرق مي شه ..
مدتي مي گذره تا باور کنيم عاشق شديم
چه سخته وقتي مي فهميم قسمت ما نيست
مي سوزيم و مي سازيم اما همچنان عاشق مي مونيم
چرا که قشنگيه عشق به درد سر و سوختنشه
بايد فراموشش کنيم اما نمي شه
هر وقت بارون گرفت مي ريم همون جايي که اولين بار ديديمش
يا جايي که بهترين خاطره ي با هم بودن رو از اونجا داريم
چترمون رو مي بنديم و زير بارون رو همون نيمکت خيس مي شينيم
خاطره ي اون روز باروني دوباره تو ذهنمون جون مي گيره
يادمون مياد که يه روز چقدر عاشق بوديم
قلب پاره پارمون دوبره لبريز از عشق مي شه
به اندازه ي همه ي روزهاي تنهاييمون همه ي روزهاي تلخ فراق اشک مي ريزيم
خوبيه بارون اينه که کسي اشکاي آدمو نمي بينه
معلوم نيست قبل از ما چند نفر رو اين صندلي نشستن و اشک ريختن
شايد يه روزي بتونيم دوباره عاشق بشيم
ولي اين دل ديوونه براي هميشه يه جاي هر چند کوچيک واسه اون آدم نگه مي داره
يه روز چشامونو مي بنديم و مي ريم همون جايي که ازش اومديم
شايد اون آدم اونجا منتظرمون باشه
اگه نبود ما منتظرش مي مونيم... !!

نوشته شده توسط ترانه سكوت در پنجشنبه نهم آذر 1385 |
خدایا چگونه می توانی بی قراریم را ببینی؟

من که سرتا پا نیازم به تو و مهر تو

یعنی رحمت تو از مهر مادران کمتر است؟

تو که سایه رحمتت هیچوقت کوتاه نبوده!

به من بگو،


گناهی کردم که در مرام تو توان بخشیدنش نباشد؟

شرمم باد از این کوه گناه

که هر کارش می کنم قله اش آفتابیست!

چگونه فریادت کنم تا این سکوت سنگین را بشکنی


و با لبخندت آرامم کنی؟

خدایا  



تا حال همه خواندن ها از تو بوده و اجابت نکردن ها از من

زمین تا آسمان فرق است میان روبرگرداندن همچون من ای و اجابت نشنیدن از تو

مرا طاقت اجابت نشنیدن از تو نیست!

 

ای سزاوار محبت ای تو خوب بی نهایت
 
همه ذرات وجودم به وجودت کرده عادت
 
به خدا دوست داشتن تو هم یک عشقه هم یک عادت
 
نشد یک لحظه از یادت جدا دل
 
زهی دل آفرین دل مرحبا دل
 
 زدستش یک دم اسایش ندارم
 
نمی دانم چه باید کرد با دل
 
 هزاران بار منعش کردم از عشق
 
 مگر برگشت از راه خطا دل؟
 
به چشمانت مرا دل مبتلا کرد
 
 فلاکت دل مصیب دل بلا دل
 
 از این دل داد من بستان خدایا
 
 زدستش تا به کی گویم خدا دل؟
 
 درون سینه آهی هم ندارم
 
 ستمکش دل پریشان دل گدا دل