به نام او كه هميشه هست........
سلام به تو كه با آخرين كلام من همراهي.....
هميشه خيلي زود دير ميشه!! اما براي من خيلي دير دير شده!! بايد زودتر از اينها از آدمها دل مي بريدم
بايد زودتر مي فهميدم كه وبلاگ هم اسير صفحات مجازيه نته و لياقت به دوش كشيدن احساس رو نداره
مثل پنجره هاي مجازي چت كه جز ريا رو به هيچ چيزي باز نميشه!!!
سهيل جان تو راست ميگي عشقهاي امروزي كه منجر به جدايي ميشه دروغيه.... من اشتباه كردم كه چشم به انتظار يه عشق كذايي نشستم.... آره حق با تو... من بايد به زندگيم ادامه بدم..... عشق چيه!؟.......
از آدمهاي خط خطيه نتي انتظار نميره كه حرفهاي دل منو درك كنند.....
دختر خاله عزيزم حق با تو هم بود كه از همون اول مي گفتي عشقت به سر انجام نمي رسه و يه روز از هم جدا ميشين ( حتما تو يه چيزايي مي دونستي كه من به خاطر بچگيم اونارو نمي فهميدم)....
پوريا برداشتهاي اوليه تو هم از افكار من درست بود : اين حرفها همش چرنده بايد بخندم تا دنيا به روم بخنده... من ديوونه اي بيش نيستم!!!
مطهره ي عزيزم بايد به قولي كه به تو 2 سال پيش بعد رفتن عزيزترين كسم دادم عمل مي كردم :( ديگه اونو براي هميشه فراموش مي كنم و به عشق فكر نمي كنم)...... نبايد زير قولم ميزدم كه حالا بعد 2 سال.....
داداش آرش ( داداش صدات مي كنم چون لايق مي دونستي و آبجي صدام ميكردي ) تو هم يه چيزي يادم دادي با حرفات فهميدم كه هيچكي نمي شينه همه ِ حرفايي كه تو وبلاگ ميگم و بخونم...... پستهام زياد و يه سر در گمي توش هست .... خيلي ها به خاطر همين بعضي پستها رو نمي خونن.....
فكر نمي كردم وبلاگ هم مثل آيدي باشه..... هر چي اد ليستت پر بار تر باشه بهتره ....... هر چي بيشتر نظر داشته باشي موفق تري..... چه فرقي مي كنه چند نفر واقعاً مي شينن و با احساست همراه و با هات همدل ميشن.....اصلا چه فرقي مي كنه اوني كه مياد پيشت حرفاتو مي خونه يا فقط مياد كه بگه : من آپم بهم سر بزن!!!........
مهم نيست كه مثل هميشه دير به حقيقت رسيدم مهم اينه كه بهش رسيدم جاي شكرش باقيه....
خيلي وقت بود كه اين موقع شب كه همه خوابن براي كسي حرف نزده بودم.... آخه وقتي وبلاگمو ساختم كمتر از دست كسي دلخور ميشدم .... راستش وقتي دلم خيلي پره اين موقع شب مي نويسم.... چون جز نوشتن راهي براي آرامش ندارم.....
حالا هم اومدم كه براي آخرين بار براي تو كه نمي دونم كي هستي و چقدر باهام بودي يه كمي درد دل كنم..... در هر صورت بايد ازت ممنون باشم ..... تو براي من مصداق كاچي به ز هيچي هستي..........
هميشه با دلخوشي آغاز كردم و با دلخوري تموم كردم..... آخرِ همه حرفام هم حرفهاي دكتر شريعتي بود كه حرفاش برام خيلي با ارزشند..... با تو هم با حرفهاي شريعتي خداحافظي مي كنم ..... اميدوارم تو هم از اينكه لحظاتي با هبوط شريعتي هم لحظه هستي به اندازه من لذت ببري........
مرا كسي نساخت ...خدا ساخت، نه آنچنان كه كسي مي خواست، كه من كسي نداشتم ، كسم خدا بود، كس بي كسان ... او بود كه مرا ساخت، آ‹چنان كه خودش خواست....نه از من پرسيد و نه از آن ‹‹ منِ ديگرم››...
من يك گل بي صاحب بودم ... مرا از روح خود در آن دميد و بر روي خاك و در زير آفتاب تنها رهايم كرد
‹‹ مرا به خودم وا گذاشت ›› ... عاق آسمان....
فرشته ها كه احساس ندارند ، شعور ندارند، اين حرفها سرشان نمي شود،‹‹ فرشته عشق نداند كه چيست..››
اينها يك مشت عمله اند! بهترين فرشته ها همين شيطان بود. مرد و مردانه ايستاد و گفت ‹‹ نه، سجده نمي كنم، تو را سجده مي كنم اما اين آدمكهاي كثيفي را كه از ‹‹گل متعفن› ساخته اي ، اين موجود ضعيف و نكبتي را كه براي شكم چراني اش خدا و بهشت و پرستش و عظمت و بزرگواري و محبت و همه چيز و همه كس را فراموش مي كند سجده نمي كنم....!
-----------------------------------------
الآن اگر خدا و شيطان بيايند و يك نگاهي به اين بچه هاي حضرت قابيل بياندازند شيطان سرش را بالا نمي گيرد و سينه اش را جلو نمي آورد؟ آن رجز ‹‹وتبارك الله احسن الخالقين›› براي همين ها بود؟ يا براي قربانيان بي دفاع اينها؟ براي آن تنهاياني كه هنوز ناله ِ دردشان را از اعماق سياه اين چاه ويل تاريخ مي شنويم.....
يراي آدمهاي ‹‹ چهارپايي ›› كفر و دين، دنيا و آخرت ، ماترياليسم و ايده آليسم، سوسياليسم و بورزوازي، ماركس و محمد، خداپرستي و رئيس پرستي، رستم و علي، انترناسيونال و رايش سوم و امام ششم
يكي است!!!
بهشت اين مؤمنين ‹‹ چهارپا›› را ببين! تهوع آور است! دنيايي است دنياي ‹‹ بيماري›› ‹‹ عياشي›› و‹‹مصرف›› . انبار ‹‹ طعام›› و ‹‹ جماع›› و دگر هيچ...!
بيخودي نيست كه در تمام قصه هاي خلقت دنيا آنچه مشترك است ‹‹ پشيماني خدا›› از آفرينش پس از آنكه فرزندان آدم بر روي زمين به راه افتادند و تاريخ را آغاز كردند.
-------------------------------------------
آري، من از آغاز ميدانستم چه خبر است. وقتي خداوند آشكار كرد:‹‹ برآنم تا براي خويش جانشيني در زمين بسازم بر گونه خويش›› پشتم لرزيد... ناگهان نداي خداوند خدا هستي را در سكوت عدم فرو برد.ندا را بر كوهها و صحراها و درياها عرضه ميكرد، هيچيك را از وحشت ياراي پاشخي نبود. قامت بلند قله ها همچون فانوس به روي خود تا خورد، دشتهاي پهناور دامن چيدند،درياها پا به فرار نهادند، همه از برداشتنش سر باز زدند، من برداشتم – ما برداشتيم-! خداوند خدا در حاليكه شهد محبتي از لبخند زيبايش ميريخت گفت: (( آه كه چه سخت ستمكار ناداني!))
---------------------------------------------
اما چه رنجي است لذت ها را تنها بردي و چه زشت است زيبايي را تنها ديدن و چه بدبختي آزار دهنده اي است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از كوير است......
در آن حال كه لذتي را با ديگري مي بريم ، زيبايي را با ديگري مي بينيم، احساس اينكه آنچه را در اين لحظه ها در خويشتن خويش مي يابيمة آنگونه كه هم اكنون هستيم، همان است كه او مي يابد و همانگونه هست كه او هست ، بيگانگي را تسكين ميدهد، يكه بودن را جبران مي كند، رنج نيمه ماندن را التيام مي بخشد، خويشاوندي، آشنايي و همانندي، با شركت دو روح در يك احساس حس مي كنند، اگر هر دو يكجا و يك وقت تجربه كنند ، با هم و بخصوص بي ديگري!!! ‹‹ تفاهم ، نه تفاهم در مفهوم كه تفاهم در (فهميدن) ››
----------------------------------------------------
پروردگار مهربان مرا از اين دوزخ بهشت رهايي بخش! هيچ كس، هيچ چيز در اينجا ‹‹ به خود›› نيست ‹‹ بودن من بي مخاطب مانده››. من در اين بهشت همچون تو د ر انبوه آفريده هاي رنگارنگت تنهايم.
‹‹ تو قلب بيگانه را ميشناسي كه خود در سرزمين وجود بيگانه بوده اي!››
‹‹ كسي را برايم بيافرين تا در او بيارامم››
دردم درد ‹‹ بي كسي›› بود.
----------------------------------------------
در دستم گل تو بود و در برابرم خدا!
برداشتم، سبك بودي و نرم، گلي به رنگ طلا. درونت را از صافي ميديدم....
تو در مشتهايم و خدا در برابرم.. گرماي تن مرا داشتي.... دوست داشتم سرم را آهسته خم كنم و آن را ببوسم اما خدا مينگريست...خواستم آنچه را در مشت دارم ببلعم، نمي شد، خواستم آنرا بر روي صورتم بگذارم و از غيظ فشار دهم، آنچنان كه كاسه چشمانم از تو پر شود... اما از خدا خجالت مي كشيدم..
دستهايم را با ادب آهسته و لرزان پيش آوردم... تو سخت مي تپيدي چنانكه بزديك بود از دستم بيافتي و من چه دلهره اي داشتم.. چه حالي داشتم و خدا مي نگريست... چنان مرا نگاه ميكرد و به نگاهش مي نواخت كه اطمينان يافته بودم تو را زيبا خواهد آفريد...
به هردو دستهايم گل تو را گرفته بودم و پيش ميبردم تا انگشتانم رداي نوراني و بزرگ خدا را كه به رنگ ملكوت بود لمس ميكرد.... دستهايم را همچنان نگاه داشتم و سرم به زير و چشمهايم فرو افتاده به زمين و چهره ام از شرم و شوق و شكر تافته.
لحظه اي گذشت و لحظاتي .........خدا هيچ نگفت ، در او نمي نگريستم اما همچنان حس مي كردم كه مرا مي نگرد...
سكوت شگفتي بود ، فرشتگان دست از كار كشيده بودند و گرد ما حلقه زده بودند...داستان شگفتي بود كار آفرينش لحظه هايي متوقف شده بود، هستي از جنبش باز ايستاد........
ناگهان خدا با لحني كه از محبت لبريز بود و پيدا بود كه دلش بر من سوخته است گفت:
‹‹ پسر جان! اورا خودت بساز!››
و من بقدري اشك ريختم كه تو در دستهاي من خيس شدي.....
--------------------------------------
نگاهم را كه تا بي نهايت مي كشيد در سراسر افق گردش دادم ، او روي در روي من مرا مي نگرد، در كنار بستر تبدارم نشسته است، گرمي نگاههاي خاموشش را بر روي پوست صورتم، در اعماق جانم ، لمس مي كنم
او با بازوان ترد و شكننده اش مرا گرفته است گويي بيمار رنجوري را مي برد، گاه مي افتادم ، گاه مي ايستم، گاه مي هراسم، گاه دلم هواي بازگشت مي كند، گاه.......
اما او همچنان با گام هايي كه نه سست مي شود و نه ترديد را مي شناسد مي رود .. نمي دانم به كجا!؟ اما هرچه نزديكتر مي شويم وحشت در دلم غوغايي بيشتر دارد...اما او گويي مامور است : رسالتي غيبي چنان نيرومندش كرده است كه هيچ نبايستي را در پيش پاي رفتنش نمي بيند...
رسيديم.... سايه يك درخت تنها...تك درختي مجهول، غريب.. نشستيم..به آرنج چپم بر روي زمين تكيه زدم، به دست چپم دست راست اورا گرفتم و كشيدم تا پيشم بنشانمش و او در حالي كه به سوي من خم ميشد سيبي نارسيده از شاخه اي كه گويي به سوي او پيش مي آمد چيد و كنارم قرار گرفت...
من ديدم كه آن نيمه سيب از حرير نرم حلقوم نازكش گذشت، ناگهان دستش را همچون نيازي مجسم پيش آورد و سيب را بر لبهاي من گرفت و با تمام چشمهايش از من خواست تا آن را دندان زنم... او هر دم مصمم تر و مهاجم تر و من هر لحظه مرددتر و كوفته تر. احساس گناه،عصيان،جنون،درد،ماجرا،پريشاني،اضظراب...
وجدان،شگفتي، هراس سرزنش،شوق،شور، عشق، درد يكباره از غيظ تمام سيب را بلعيدم!
ناگهان صاعقه اي و لرزه اي و رعدي كه از غضب، وجود و عدم را در آميخت برخاست: ‹‹ فرود افتيد››
ناگهان فرو افتادم، ديگر هيچ چيز احساس نمي كردم. ظلمت مطلق! سكوت مطلق! عدم مطلق! مثل اينكه فقط مي دانستم كه ديگر هيچ نيستم، هيچ نيست.
----------------------------------------------------
چه راحت و بيدرد است شك آن فيلسوفان بزرگ:
دكارت: من مي انديشم پس من هستم
ژيد: من احساس مي كنم پس من هستم
كامو: من عصيان مي كنم پس من هستم
از خامي اين پختگان بنام در عجبم.. اگر درد بودن يا نبودن بود كه آسان بود و چه آسان دوا ميشد به همان آساني كه آنها اثبات كردند ... اما كدامين بودن ... شك دردناك و هول انگيزي است..
خود را در خويشتن گم كردن و نيافتن،و بدتر از اين، از ميان چندين چهره مشكوك و فرار و نا مانوس خود را به يقين و اطمينان بازنشناختن رنجي است كه در تصور نمي گنجد و من آنرا در دل احساس كردم...
---------------------------------------------
دلهاي بزرگ و احساس هاي بلند عشق هاي زيبا و پر شكوه ميافرينند. عشق هايي كه جان دادن در كنارش آرزويي شورانگيز است..اما كدام معشوقي مخاطب راستين چنين عشقي تواند بود؟ اين عشق ها همواره در فضاي مهگون و جادوئي اسطوره و افسانه سرگردان اند و در دل كلمات شعر و در حلقوم ناله هاي موسيقي و در روح ناپيداي هنرها و يا در خلوت دردمند سكوت و حسرت و خيال و تنهايي چشم به راه آمدن كسي مي مانند كه مي دانند نمي آيد! راستي چرا عشق ها راست اند و معشوق ها دروغ؟ وانگهي عشق مگرنه بيتابي شورانگيز دل هاست در جستجوي گمكرده خويش؟؟؟؟؟؟!!!!!!
----------------------------------------
امروز اينچنين روشن و سبك ميرسد! نوميدي هنگامي كه به مطلق ميرسد يقيني زلال و آرام بخش مي شود، چه قدرت و غنائي است در ناگهان هيچ نداشتن! اضطرابها همه زاده انتظارهاست!در اين كوير فريب سرابي هم نيست! جاده ها همه خلوت،راهها همه پيچيده و چه مي گويم؟! هستي گردويي پوك! به انتهاي همه راهها رسيده ام ..جهان سخت فرتوت و بيگانه است چه كنم؟
باز ميگردم... رجعت! بهشتي را كه ترك كردم باز مي جويم.دستهايم را از آن گناه نخستين عصيان مي شويم. همه غرفه هاي بهشت نخستينم را از خويشتن خويش فتح مي كنم! طبيعت را، تاريخ را، جامعه را و خويشتن را.
در آنجا من و عشق و خدا دست اندر كار توطئه اي خواهيم شد تا جهان را از نو طرح كنيم.خلقت را بار ديگر آغاز كنيم .در اين ازل ديگر خدا تنها نخواهد بود .در اين جهان من ديگر غريب نخواهم ماند. اين فلك را از ميان بر ميداريم، پرده غيب را ميدريم،ملكوت را به زمين فرود مي آوريم. بهشتي كه در آن همه درختان درخت ممنوع اند، جهاني كه دستهاي هنرمند ما معمار آن است....
هبوط – دكتر علي شريعتي
ترانه هم به آخرين ثانيه هاي بودنش تو خونه كوچيك احساسي كه براي تو به نقاشي كشيد تا شايد ذره اي از دردهاي دلش كم بشه رسيد ... دريغ از اينكه افكار كودكانه ترانه كه هنوز در انتظار رنگ صداقتي در دلهاي زميني ها نشسته و بي خبر از اينكه حقيقتا
از آن روزي آدم صدر پيغام آوران حضرت باري تعالي زهر تيغ دشمني در خونشان افتاد آدميت مرد گرچه آدم زنده ماند.............
ديگه بايد برم مي دونم دلم طاقت نمياره و مجبورم ميكنه تا از پنجره بي كسي يه نگاهي به خاطرات و سياه مشق هاي تنهايي ام تو دل اين وب بكنم اما امروز ديگه فرصتي براي موندن ندارم...
كاش ميشد كه نرفت
كاش ميشد كه بمانيم و بسازيم خانه اي با گل دل
كشور عشق كجاست؟!
صحبت از رفتن و بيزاري نيست
پاي ماندن لنگ است.........
مرا به خاطره ها – نه – به خاطرت بسپار....
مواظب گل وجودت و خنده هاي با ارزش روي لبت باش.....